Connect with us

بی بی سی فارسی

کرونا گردشگران را در افغانستان زمین‌گیر کرد

منتشر شده

 در

(Last Updated On: ثور ۳۰, ۱۳۹۹)
بامیان به دلیل داشتن آب و هوای مطلوب جذابیت زیادی برای گردشگران دارد

Getty Images
بامیان به دلیل داشتن آب و هوای مطلوب جذابیت زیادی برای گردشگران دارد

شیوع ویروس کرونا در افغانستان گردشگری را در این کشور با رکود مواجه کرده و اماکن توریستی از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب بر روی گردشگران بسته شده است. از صنعت توریزم که هم دولت نفع می‌برد و هم مردم، حالا با رکود بی‌سابقه مواجه شده است.

وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان می‌گوید که سال گذشته حدود هفت هزار توریست خارجی و نزدیک به یک میلیون و دوصد هزار گردشگر داخلی از مناطق توریستی و جاذبه‌های گردشگری افغانستان دیدن و هتل‌ها نیز پذیرای این مسافران بودند.

رامین عتیق‎‌زاده، رئیس توریزم وزارت اطلاعات وفرهنگ افغانستان به بی‌بی‌سی گفت که با قرنطینه شدن شهرها و توقف گشت و گذار، عواید مردم و دولت از این ناحیه اُفت بی سابقه کرده است.

ولایت هرات در غرب این کشور با داشتن مکان‌های تاریخی و مذهبی، جلوه های هنری و جاذبه‌های طبیعی گردشگری، مشتاقان زیادی را نه تنها از ولایات دور و نزدیک حتی از خارج این کشور به زادگاه خواجه عبدالله انصاری می‌کشاند.

جاذبه‌هایی همانند قلعه تاریخی اختیار الدین، منار های تاریخی مصلی گوهرشاد بیگم و سایر مکانهای تاریخی این شهر هزارن گردشگر را به این شهر کشانده که باعث رونق کار و بار مردم و همچنین رونق صنعت هتل داری می شد.

با شیوع ویروس کرونا حالا از مهمان خبری نیست؛ زیرا کرونا ابتدا پای مردم را از رفتن به هرات گرفت و علاوه بر آن درهای مکان‌های تاریخی را بست و میزبانان دیگر در هتل‌های مجلل شان برای مسافران سفره پهن نکردند.

عبدالقادر رحیمی، رئیس اتحادیه هتل داران هرات می‌گوید که حدود چهل هوتل ستاره دار و بدون ستاره که به امید پذیرایی از مهمانان و توریست‌ها در این شهر احداث شده بود از سه ماه تاکنون یکسره زیان می‎‌ببنند.

آقای رحیمی گفت از رونق افتادن صنعت گردشگری به صنعت هتل داری نیز ضربه اقتصادی سنگین زده و اکثر کارکنان هتل‌ها بی‌کار شده‌اند.

طبیعت زییای ننگرهار که به ولایت همیشه بهار مشهور است، یکی از محل‌های زیبا برای گردشگران است

Getty Images
طبیعت زییای ننگرهار که به ولایت همیشه بهار مشهور است، یکی از محل‌های زیبا برای گردشگران است

هرات تنها مکانی در افغانستان نیست که سایه سنگین کرونا بر زندگی مردم وصنعت گردشگری اثر گذاشته است.

در ولایت قندهار در جنوب افغانستان نیز مردم از جوش و خروش گذشته باز مانده و مردمان سرشار در کنار رود خانه ارغنداب، جوار زیارتگاه بابا ولی و یا دیگر مکانهای تفریحی این ولایت حضور ندارند. مکانهای که قبلا شاهد شور و حضور مردم بودند.

اما حالا قندهار در سکوت فرو رفته و صدای ساز و آواز شب نیشینان در ساحات گردشگری و تفریحی بخاطر ترس از شیوع کرونا طنین انداز نیست.

سمیع غیرتمل، از فرهنگیان قندهار می‌گوید که برگزاری جشن‌های سنتی، کریکت بازی و مسابقه خودور سواری تعطیل شده است. این کار شهر را از مهمان خالی و بازار را از رونق انداخته است.

اما حالا قندهار در سکوت فرو رفته و صدای ساز و آواز شب نیشینان در ساحات گردشگری و تفریحی بخاطر ترس از شیوع کرونا طنین انداز نیست.

Getty Images
اما حالا قندهار در سکوت فرو رفته و صدای ساز و آواز شب نیشینان در ساحات گردشگری و تفریحی بخاطر ترس از شیوع کرونا طنین انداز نیست.

او گفت که در گذشته مسابقه فوتبال، والیبال و کریکت برگزار می‌شد و مردم از شهرهای کویته و چمن پاکستان و لشگرگاه، مرکز ولایت هلمند به قندهار سفر می کردند و در این شهر شب‌زنده داری می‌کردند.

ننگرهار در شرق افغانستان که به مکان همیشه بهارشهرت دارد نیز از مناطق دیگر گردشگری در افغانستان است. جلال آباد در کنار داشتن طبیعت زیبا به خاطر غذاهایش نیز شهرت دارد از جمله ماهی و شیریخ(بستنی) آن در افغانستان مشهور است.

قادر ننگیال، شیریخ فروشی ننگرهاری، می‌گوید که پس از قرنطینه شدن ننگرهار او مغازه شیریخ پزی‌اش را در ولسوالی کامه تعطیل کرده و حالا دلتنگ میزبانی از مشتریانش است.

هرات نیز به دلیل قدامت تاریخی‌اش برای گردشگران جذاب است

Getty images
هرات نیز به دلیل قدامت تاریخی‌اش برای گردشگران جذاب است

گردشگری در دو ولایت همسایه ننگرهار، کنر و نورستان هم بتازگی داشت رونق می‌گرفت، حالا دروازه های این دو ولایت بر روی بازدیدکنندگان بخاطر در امان ماندن از ویروس کرونا بسته شده است.

مکان‌های سرسبز کاپیسا و چاریکار هم در بهار امسال بازدید کننده ندارد.

بامیان در مرکز افغانستان که به داشتن تاریخ کهنش شهرت جهانی دارد، با داشتن بیشترین مناطق تاریخی ثبت شده در سازمان یونسکو، مکان دلپذیر برای توریست ها در فصل بهار و تابستان است.

بر اساس آمار اداره محلی بامیان سال گذشته ۲۵۰ هزار توریست داخلی و خارجی از این ولایت دیدار کردند و بازار صنایع دستی ومحصولات بومی رونق داشت. اما حالا همه چیز تغیر کرده است. به گفته عبدالطیف عظمی، سخنگوی والی بامیان صنعت توریزم راکد شده و درآمد از این رهگذر به صفر رسیده است.

شهر مزار شریف، از مکانهای دیگر برای زائران و گردشگران هم درش را برای تفریح و سیاحت بسته است.

Getty Images
شهر مزار شریف، از مکانهای دیگر برای زائران و گردشگران هم درش را برای تفریح و سیاحت بسته است.

شهر مزار شریف، از مکانهای دیگر برای زائران و گردشگران هم درش را برای تفریح و سیاحت بسته است. هتل‌ها تعطیل و صدها شغل مرتبط با توریزیم از رونق افتاده است.

نجیب الله زمان ، یکی از هتل داران شهر مزار شریف می‌گوید که از آغاز امسال تا حالا از جنب و جوش سابق در این شهر خبری نیست، زیرا ترس از کرونا همه را منزوی کرده است.

محلات تفریحی و سیاحتی در سراسر افغانستان از شروع سال بروی بازدید کنندگان مسدود و حالا دولت پرواز های بین ولایتی را هم متوقف کرده است.

هرچند مشتاقان سفر و سیاحت هنوز امیدوارند که دوباره مسیرها و شهرها بر روی آنان آغوش باز کند ولی به دلیل شیوع کرونا مشخص نیست که چه زمان این آرزوها تحقق خواهد یافت.

رکود صنعت توریزم زنجیر کامل اقتصادی را درهم گسسته، از تولیدکنندگان صنایع بومی تا سرمایه گذاران و مهمانداران را همه زمین‌گیر کرده است.

به خواندن ادامه دهید
اعلانات

بی بی سی فارسی

جشنواره تئاتر ایران و آلمان؛ فستیوال در ‘آشفتگی زمانه’

منتشر شده

در

(Last Updated On: قوس ۲, ۱۴۰۰)
تصویر نمایش وقتی سالومه گریست

BBC
تصویر نمایش وقتی سالومه گریست/ عکاس سپهر عاطفی

جشنواره هشت روزه “تئاتر ایران و آلمان” از چهاردهم تا بیست و یکم نوامبر پس از بیست و هفت سال، امسال در شرایطی ویژه برگزار شد. بختک پاندمی کرونا همچنان سایه خود را بر همه چیز و همه‌کس، به ویژه هنرهای صحنه‌ای گسترده است. علاوه بر آن ماجرای افغانستان، جنگ وگرسنگی و آوارگی پناهجویان در پشت مرزها، همه و همه سبب شدند تا جشنواره عنوان دومی هم داشته باشد؛ “تئاتر در آشفتگی زمانه.”

فلسفه و تئاتر در یونان باستان همزمان با دموکراسی مطرح شد. شاید آمار و ارقامی هم که از شوق و گرایش جوانان به تئاتر در ایران به گوش ما می‌رسد، همزاد همان دموکراسی‌خواهی باشد که قرن‌ها پیش در یونان با فلسفه همزمان شد. سوژه‌های گوناگون صحنه‌ای شده در بیست و هفتمین فستیوال تئاتر ایران و آلمان را نیز می‌توان همان نمایش دموکراسی دانست. صحنه‌هایی که بازیگران این اختیار را دارند که هر چه می‌خواهند بر زبان بیاورند بدون آن که ترسی از گزمه و گزند داشته باشند.

در میان همه این آشفتگی‌های زمانه اما کارگردانان و نویسندگان همچنان کارهای خود را عرضه کردند. “گنج سیلوستر” به کارگردانی بهرخ بابائی مدیر فستیوال در نخستین روز جشنواره به نمایش در آمد. سه کارگردان و نویسنده، ابراهیم مکی، نیلوفر بیضائی و علیرضا کوشک جلالی با سه نمایش تازه و تفکر برانگیز از مهم ترین شرکت کنندگان در این جشنواره بودند.

ابراهیم مکی با “پرسشنامه” یکی از معضلات امروزی ما را صحنه‌ای کرد. نمایشنامه در واقع الهام گرفته شده از یک لطیفه غربی است که سال ها پیش در ایران با بازیگری پرویز صیاد و فخری خوروش به اجرا در آمده بود. اما مشکل پرسشنامه بیشتر به زمان حال ما باز می گردد. آقای مکی می‌گوید من خودم آن قدر گرفتار این پرسشنامه‌ها هستم که گاه حتی از عهده پست کردن یک نامه معمولی هم بر نمی آیم. به هر کجا که می روی اول باید یک پرسش نامه چندین صفحه‌ای را در هر شرایطی که هستی پر کنی تا بتوانی کارت را انجام دهی. همان مشکلی که برای بازیگر این نمایشنامه منوچهر نامور آزاد پیش آمد.

سگ هاری او را گاز گرفته و او برای دریافت آمپول ضد هاری به بیمارستان آمده است. پرستار،”مرضیه ابیوردی” آن قدر او را سوال پیچ می‌کند که فرصتی به مرد نمی ‌دهد تا مشکل خود را با او در میان بگذارد. سرانجام پرسشنامه‌ای چهل و چند صفحه ای در برابر او می‌گذارد تا تازه پس از پر کردن به داد مرد بیچاره برسد. ابراهیم مکی با نثری محکم و منسجم، روان و بدون دست انداز این گفت و گو میان مرد و پرستار را آن چنان پیش می‌برد که تماشاگر نیز در تمام لحظات خود را در همان موقعیت حس می‌کند. ظاهرا نمایشنامه با فاجعه آغاز می شود و به فاجعه می‌انجامد. فاجعه ای که آنچنان در طنز تنیده شده که تماشاگر، هم از این طنز سیاه خنده اش می گیرد و هم احتمالا گریه.

نمایشنامه با وجود این که مکان و زمان مشخصی ندارد ولی پرسناژها اسامی روسی دارند. آقای مکی اما برایش اصل مطلب مهم است.

ابراهیم مکی، می‌گوید که “مهم اصل خود مطلب است. یک چیز رئالیستی نیست که با واقعیت روز تطبیق داشته باشد. بایستی با حقایق روز تطبیق کند که این مطابقت را دارد. کمی ماورای زمانی و مکانی باید به این مسائل نگاه کنیم. من آداپته نمی خواستم بکنم.”

آقای مکی چندین نمایشنامه در زمینه تئاتر پوچی نیز دارد این نمایشنامه اما ورای آن پوچی هاست.

به گفته وی این نمایشنامه “کاریکاتوری است از مسائل روز. نتیچه پوچیِ بعضی از کارهای بروکراتیک است. اگر از بالا نگاه کنیم می‌خندیم و اگر در توی آن باشیم رنج می‌بریم. مسائلی که از حد پوچی می‌گذرد باید به آن خندید.”

نمایشنامه دیگری که در درازای عمر بیست و هفت ساله فستیوال کم تر غیبت داشته، “پا برهنه، لخت، قلبی در مشت” علیرضا کوشک جلالی نویسنده و کارگردان نامدار در آلمان و در ایران است. نمایشی الهام گرفته شده از یک حادثه واقعی که در شهر “زولینگن” آلمان رخ داد. چند جوان متعلق به گروه”نازی” ساختمانی را که چند خانواده ترک در آن اقامت داشتند به آتش کشیدند و نه نفر در این حادثه جان باختند.

این نمایشنامه هر سال با بازیگران ایرانی و آلمانی و گاه با کارگردان های متفاوت به روی صحنه آمده است.

از علیرضا کوشک جلالی علت این همه تکرار را پرسیدم: “مسئله عرضه و تقاضاست. فقط این کار نیست. در تئاتر “باوتورم” نمایشنامه ای به نام “کنترا باس” بیش از سیزده سال روی صحنه بود که جزئی از فرهنگ شهر کلن شده بود. یا در انگلستان نمایشنامه “تله موش” از” آگاتا کریستی” بیش از شصت سال است که در لندن اجرا می شود. مثل موزه های لندن است هر کس که می رود باید حتما شبی این نمایش را ببیند. کاری هست در برادوی که بیش از سیزده هزار اجرا داشته است. زمانی که تماشاچی هست نمایش هم اجرا می شود. متاسفانه در ایران سیستم رپرتواری نیست. در ایران اگر می توانستند سیستم رپرتواری را نگاه دارند مثلا شهر قصه را می تواستند حد اقل ماهی سه یا چهار شب اجرا کنند حتما ملت می‌رفتند و پر می‌شد. متاسفانه به خاطر کمبود سالن و دیگر مسائل، نمایشی به صورت رپرتواری نداریم.”

از آقای جلالی می پرسم هر بار که این نمایش را می‌بینیم تغییراتی در آن داده شده است. آیا این تغییرات بنا به مسائل روز است یا یک دوباره نگری است؟

او می‌گوید که “برتولت برشت کارهائی را که انجام می داد خودش می رفت تفسیر می‌کرد و تغییراتی در آن می‌داد. هر اجرا با اجرای دیگر تفاوت هائی داشت. من هم همین کار را می کنم. گاهی هم به مناسبت مسائل روز تغییراتی در آن می‌دهم.”

از او می‌پرسم که اجرا به زبان فارسی به همان زیبائی و شیرینی اجرا به زبان آلمانی است؟

او می‌گوید: “نه. هیچ کاری به زبان دیگر به شیرینی زبان اصلی نیست. ترجمه هائی هم که از شاعران ما به زبان‌های دیگر شده است مسلما به زیبائی زبان اصلی نیست.”

اما در این نمایشنامه تفاوت در این جاست که نویسنده زبان مادری اش فارسی است.

کوشک جلالی می‌گوید که “به زبان فارسی پنج نفر در ایران کارگردانی کردند و من هم یک بار این کار را کردم. چون متن در آغاز به زبان آلمانی نوشته شده، بسیاری از اصطلاحات برای آلمانی زبان قابل فهم است ولی برای فارسی زبانان چون آن‌ها را نمی‌شناسد درکش هم مشکل است. من در زبان آلمانی با بعضی از کلمات بازی کرده‌ام. اسم کارگر ترک علی است. وقتی آن بچه‌ها در آتش می‌سوزند پیرزن همسایه سخت احساس تنهائی می‌کند و می گوید”اِلی، اِلی” کارگر ترک تصور می‌کند که او اسم علی را اشتباها تلفظ می‌کند. در حالی که پیرزن در واقع حضرت مسیح را صدا می‌زند که برای آلمانی قابل فهم است. مسئله دیگر تنهائی این پیرزن است که در آلمان بیشتر قابل درک است. در ایران هنوز هم گرمای خانوادگی وجود دارد.”

و اما آخرین شب فستیوال شاهد نمایش”بازی در بازی” نیلوفر بیضائی کارگردان و نویسنده بودیم.

قصه دو بازیگر زن و مرد که دائما با هم در باره مسائل زنانه و مردانه بحث می‌کنند و زن از نقشی که به او داده شده ناراضی است. نقشی که کارگردان به او تحمیل کرده است. مشاجره میان آن دو آن قدر بالا می‌گیرد که کار به دخالت تماشاگران حاضر در صحنه می انجامد. ملیحه بابائی، ستاره سهیلی، حمید سیاح زاده، شیلان شهبازی، هرمین عشقی، مرتضی مجتهدی و حمید رضا مهنانی، بازیگران این نمایش هستند.

نیلوفر بیضائی توضیحی دارد در مورد آن دو دلقکی که در آغاز نمایش رقص کنان به صحنه می‌آیند: “آن دو شخصیت یادآور نوعی از دلقلک هستند و در واقع دو روح رها شده تر یا کودک تر هر کدام از این شخصیت‌ها هستند و نگاه کلیشه ای دیگر بازیگران را ندارند و آغاز و پایان نمایش را در دست دارند. اتفاقات در صحنه را جور دیگری زندگی می‌کنند. در هر صحنه با نگاه “گروتِسک” نگاه می کنند و زاویه‌های دیگری را باز می‌کنند. در این دو نفر تعصب و کلیشه وجود ندارد. روح ناخودآگاه آن آدم ها هستند. امکان سومی را نشان می‌دهند.

از خانم بیضایی پرسیدم در نمایش حس مالکیت طلبی مرد به رخ کشیده می‌شود. آیا ما زنان هم همین حس بهتر است بگویم انحصار طلبی را نداریم؟

او در پاسخ می‌گوید: “بحث بر سر خوب بودن یا بد بودن مرد یا زن نیست. ما کلیشه‌ها را مورد سوال قرار می‍‌دهیم. مردها هم به طور تاریخی نگاهی را گرفته اند که باز تولید می‌کنند.”

گفتم در یکی از صحنه‌ها کارگردان به دختر می‌گوید نقشی را که او بازی می‌کند به رای گذاشته و اکثریت پذیرفته است. حق همیشه با اکثریت است. دختر اما به او می‌گوید تاریخ ثابت کرده که در بسیاری از موارد حق با اقلیته ولی اکثریت زورش بیشتر است. آیا شما می‌خواستید نوعی آزادیخواهی را مطرح کنید و بحث را به مسائل سیاسی و اجتماعی بکشانید؟

خانم بیضائی می‌گوید: “دقیقا آن چیزی است که در پشت نگاه من است. در واقع ما باید این در هم تنیدگی زنانگی و مردانگی خودمان را بپذیریم. دیالوگ زمانی ممکن هست که شما در یک شرایط برابر وجود داشته باشید. آن وجهی است که در تفکر بسیاری از روشنگران هم چیزی که ندیدند همین مسئله نابرابری جنسیتی است. همه مردان بزرگ هم که این اندیشه‌ها را داشتند مثل کانت و دکارت و … دیگر اندیشه‌ورزان چون خودشان مرد بودند به این مسئله که برابری جنسی چقدر برای برقراری دموکراسی مهم است، نپرداختند”.

از او پرسیدم این نمایشنامه با الهام از رمان “عقل آبی” شهرنوش پارسی پور نوشته شده است. در حالی که شاید همه این حرف‌ها را بدون الهام از عقل آبی هم به راحتی می‌شد بیان کرد؟

در پاسخ به من خانم بیضائی گفت که “من اصولا در کار تئاتر همیشه ادبیات را در نظر داشتم. مثل بوف کوریا داستان های کوتاه مهشید امیر شاهی. اما در مورد این رمان من نگاه دیگری دارم. این رمان از این نظر مهم است که برای اولین بار یک زن با نگاه زنانه به فلسفه می اندیشد”.

در ادامه به خانم بیضایی گفتم از آغاز تا پایان فلسفه غرب و شرق گفته می‌شود از نگاه زنانه. از سهروردی و خیام و سایر فلاسفه گرفته به آن پرداخته می شود اما با نگاه زنانه.

وی پاسخ داد که این “نوعی چالش برای خودم بود با مواد ادبی که خیلی مهم است و کوشش کردم که لایه های جدیدی را مطرح کنم” و “متن سال نود و نه نوشته شده و نصفه کاره گذاشته بودم. بعد که به سراغ آن رفتم همین رابطه “می تو” را در آن دیدم.”

در این صحنه‌ها دموکراسی طلبی جوانان نیز نقش ویژه‌ای داشتند.”ماهی‌ها بغلم کنید” با متن و کارگردانی علیرضا شیلسرو آرام قاسمی، “وقتی سالومه گریست”، متن و کارگردانی حسام الدین توکلی، “بوف” و “پزشک پوشالی” ترجمه شادروان هوشنگ حسامی و کارگردانی رضا حسامی، “نگار و کوراوغلو” نویسنده و کارگردان نگار بقراطی، “ژاندارک در آتش”، نوشته محمد رحمانیان و کارگردانی فرید تهرانی و “باز هم می خواهم بگویم” با تنظیم و بازی مهشید دهقانی همه و همه هر آن چه را که می خواستند گفتند و به صحنه آوردند.

به خواندن ادامه دهید

بی بی سی فارسی

حراج آثار طلاق ۶۷۶ میلیون دلار در نیویورک جمع آوری کرد

منتشر شده

در

(Last Updated On: عقرب ۲۹, ۱۴۰۰)
art auction

EPA

نقاشی‌ها و مجسمه‌های هنرمندان مشهوری از جمله اندی وارهول و جکسون پولاک در حراجی در نیویورک فروخته شد.

درآمد حاصل از فروش این مجموعه که در حراج روز دوشنبه به دست آمد بیش از ۶۷۶ میلیون دلار بوده است.

این ۳۵ اثر هنری متعلق به هری مکلو و همسر سابقش لیندا از صاحبان بزرگ املاک و مستغلات بوده است.

در جریان دادگاه طلاق این زوج در سال ۲۰۱۸ به آنها گفته شده بود که این مجموعه را بفروشند و درآمد آن را بین خود تقسیم کنند.

قرار است ۳۵ اثر هنری دیگر در سال آینده به حراج گذاشته شود.

اقلامی که برای فروش گذاشته شدند شامل تابلوی “شماره ۷” از مارک روتکو بود که به قیمت ۸۲.۵ میلیون دلار فروخته شد که دومین قیمت بالا برای یک اثر هنرمند است.

مشخص نیست که خریدار چه کسی بوده است، اما به گزارش خبرگزاری رویترز، مناقصه شدیدی در میان خریداران وجود داشته است.

نقاشی شماره ۱۷، اثری از جکسون پولاک که در سال ۱۹۵۱ خلق شد به قیمت ۶۱ میلیون و دویست هزار دلار فروش رفت.

نقاشی‌های روی صفحه ابریشم که چهره مرلین مونرو را به تصویر می‌کشد و اثر اندی وارهول است ۴۸.۵ میلیون دلار فروش رفت. این اثر مدت کوتاهی پس از مرگ مرلین مونرو خلق شده بود.

ارزش این مجموعه ۴۰۰ میلیون دلار تخمین زده شد و پیش از بازگشت به نیویورک، در چندین مکان از جمله تایوان، هنگ کنگ، پاریس و لندن به نمایش گذاشته شده بود.

اندرو فابریکانت، دلال آثار هنری، به نیویورک تایمز گفت که لیندا مکلو کلکسیونر اصلی بود و او بسیاری از قطعات را که روز دوشنبه به حراج گذاشته شد، به لیندا فروخته بود.

او گفت: “همه این آثار ظریف و منحصر به فرد است.”

این زوج سال گذشته پس از ۵۹ سال زندگی مشترک، طلاق گرفتند. این زوج نتوانستند در مورد ارزش آثار هنری به توافق برسند و بنابراین قاضی مدیری را برای نظارت بر فروش این آثار هنری منصوب کرد.

به خواندن ادامه دهید

بی بی سی فارسی

هفته هنر و فرهنگ؛ فغان بر سر کرکس، بوسه بر دماوند، فشار بر فرهنگ

منتشر شده

در

(Last Updated On: عقرب ۲۵, ۱۴۰۰)

این هفته هنوز نام ایران درودی در دل رسانهها پخش بود، آنکه ایستاده رفت. هنوز داغدار بودند هنرشناسان و فرهنگی مردمان از درگذشت ایران که روزنامههای هفته باز پر شدند از حکایت پر درد سفر کامبیز درم بخش. ناگهان لشکر مینیاتورهای سیاه، گلهای شکفته، آهوان و پرندههای نازک او در رسانهها به تشییع رفتند.

و در همین هفته خبر تلخ سرنوشت محتوم را با فیلم رخشان بنی‌اعتماد دیدند وقتی نگران مه‌لقا خانم ملاح شکسته و نحیف بود، که روی صندلی چرخدار تکان خورد. آنگاه پیشانی به زمین گذاشت. مادر زمین به دماوند تعظیم کرد. پس این هفته رسانه‌ها از یاد کامبیز درم‌بخش و مه‌لقا ملاح پر شدند و از زندگی سرشار و عطرآگین آنان. آن دو به جلال به میهمانی رفتند.

این هفته، صدمین روز دولت هم گذشت. کارکنان بزرگ‌ترین بخش دولت (وزارت آموزش و پرورش) نه تنها در اندیشه دستمزد و حاصل کار خویشتن‌اند، بلکه دلنگران تکرار وزیران نابلد هستند. ولی هیچ کدام از بخش‌های دولت شعارمدار اصولگرا آن‌قدر ترسناک نیست که وضعیت سازمان‌هایی که به فرهنگ، هنر، ارتباطات انسانی، تاریخ، زندگی جوانان و زنان مربوط می‌شود. صد روز است که رسانه‌های هنوز زنده اشارات و مقالات و کارتون‌ها و طنزنوشته‌هایشان، جز در این باره نمی‌نویسند

باری در صد روزگی دولت، نه چیزی ارزان شده، نه چرخی چرخیده نه کاروانی به سلامت بی‌کشمکش به مقصد رسیده. در این میان و همزمان با دادگاهی در استکهلم (حالا در تیرانا)، مشابهی در لندن، و حضور جوان فرسوده شده‌ای که ظلمی را فریاد می‌کشد. هفت سال نازنین همسرش در بند و حصر. اگر فریاد و فغان ۳ میلیون افغان مصیبت‌دیده دیگر را بر این‌ها بیفزاییم آنگاه تصویری روشن است از ناله و نفرین‌ها که از هرسوی جهان به دیگرسو روان است.

هر روز فرمان‌هایی توسط آسودگان مجلس و امامان نماز خلوت‌نشین در روستاهای دور صادر می‌شود که تنها مردم را به فغان می‌آورد و هیچ فایدتی بر آن مترتب نیست.

عجب آن که روزنامه هنری صبا، و نه نشریه دیگری، خبر اهدای مدال افتخار سال ۲۰۲۱ انجمن مدال هنری بریتانیا را به استاد پرویز تناولی منعکس کردند.

به گزارش خبرگزاری صبا این مدال به این هنرمند پرسابقه و پیشکسوت به پاس سال‌ها تلاش برای اعتلای هنر اهدا شده و هفته گذشته مراسم بزرگی هم به همین مناسبت در لندن برپا بوده است.

مهلقایی که ۲۵ سال تاخیر کرد

مه لقا ملاح، به گفته علی دهباشی در شبی که برای بزرگداشت وی، چند سال پیش توسط ماهنامه بخارا برپا گشت، از مادر زمین گفت و فرشته‌ای که نگهبانی از طبیعت را همچون یک وظیفه، به عهده گرفت. او هفته پیش در ۱۰۴ سالگی رفت، چندان که آشنایانش در دل خود صدای پر فرشتگانی را شنیدند که نگران از روی شهر برخاستند.

تعظیم به زمین در این سنی که داشت پیامی بود برای مردمی که به فرزند او دلبسته بودند. اما کمی از مشخصاتش.

همه مردان و زنانی که اساس زندگی و تحصیل و اراده‌شان مصروف خدمت به زمین و محیط زیست انسان گذارند، اگر ایرانی بودند از زنی یاد می‌کردند که اراده و همتش زبانزد بود و این کار از زمانی آغاز کرد که شصت ساله بود و در آستانه انقلاب ۵۷ از استادی دانشگاه تهران رخت بربست و بازنشسته شد. او دکترای جامعه‌شناسی از دانشگاه سوربن در پاریس دریافت کرد و متمرکز بر جامعه‌شناسی ماند تا زمانی که کتاب بهار خاموش به دستش رسید.

چنان که محمد درویش کارشناس برجسته محیط زیست در مقاله «بانویی که باید به احترامش کلاه از سر برداشت» ذکر می‌کند کتاب راشل کارسون توفانی فکری در جهان آفرید و اهالی زمین را متوجه آسیب پذیری‌های یگانه کره قابل زیست در کهکشان شیری کرد، خانم ملاح هم نیم قرن گذشت و هرگز کسی ندید که زباله تر را از منزلش بیرون گذارد.

از همان سال ۵۶ با عضویت در سازمان بازرسی کل کشور به انجام وظیفه و تحقیق پیرامون آلودگی هوای تهران مشغول شد. بعدها جمعیت زنان مبارزه با آلودگی محیط زیست را بنیان گذاشت. این اولین تشکل محیط زیستی ایران بود که نقش زنان در پیشانیش نوشته آمد. دکتر تقی ابتکار رییس پیشین سازمان محیط زیست ایران در مورد خانم ملاح گفته بود تو ۲۵ سال دیر آمدی!

عکس هنرمندانی که حسین ستاره با استفاده از تکنولوژی دیجیتال ترمیم کرده متعلق به نود سال پیش مه لقا ملاح مادر زمین است، تا گذر عمر را نگریسته باشیم.

آهوان افلاطونی

کامبیز درم‌بخش از نوجوانی در مطبوعات مشغول به کار گرافیک و نقاشی و کارتون بود تا سال ۱۳۴۵ که کار خود در دو مجله سپید و سیاه و روشنفکر را به برادر کوچکش کیومرث درم‌بخش واگذاشت و به آلمان رفت. سال‌ها در آن کشور ماند. موقعیت‌های مهمی به دست آورد. ازدواج کرد و دارای فرزندی شد و بعد سالیان طولانی به وطن برگشت.

کامبیز در دوران تحصیل و کار، در نشریه‌های معتبر آلمانی و آمریکایی کارهایش چاپ می‌شد. برخی از این هنر در فرصت‌های مختلف موفق به کسب جایزه و افتخار شد اما همه این‌ها مانع نشد که بماند، سرانجام برگشت. نسل تازه‌ای که در این فاصله به میدان درآمده و درخشیده بودند، نه تنها منتظرش بودند بلکه دریافت تجربه‌های شخصی کامبیز درم‌بخش با روحیه فوق العاده نرمی که داشت فضای زندگی و کار وی را مرتب کرد. پشیمان نبود از بازگشت بلکه سپاسگزار از «عقل خویش» بود. این سخنی بود که مرتضی ممیز استاد مسلم گرافیک در ایران پیرامون دو تن بر زبان آورد: درم‌بخش و واحد خاکدان.

اما بعد از انقلاب چهره‌های معتبری مانند احمد سخاورز، توکا نیستانی، مانا نیستانی در اثر برخوردهای تند و سخت دستگاه قضایی مجبور به ترک کشور شدند.

زمانی یک نشریه آلمانی در توصیف درم‌بخش گفت که حتی گوزن‌های او همردیف سقراط و افلاطونند.

در مراسم وداع با کامبیز درم‌بخش، بسیاری از هنرمندان و کارتونیست‌ها گرد آمدند و از همکار و استاد خوش خلق و مهربان خود قصه‌ها گفتند و یادها کردند.

درگیری ضحاک و شاه دوم

‎كركس را ۵۲ سال پیش سودابه فضایلی نوشت، و حالا سرانجام راه صحنه را یافته و فرزاد امینی جان آشنای متن‌های فلسفی و تاریخی آن را کارگردانی کرد و از شش مهر در ایرانشهر به نمایش درآمد. تا اجرای آخرین شب، به ظاهر کسی را خبر نبود که در دل تماشاگران دوستدار تئاتر چه گذشت. آخر سر دو شب هم اضافه شد بر اجرا. اما حکایت زنده بودن نمایش از آن‌جا به چشم و گوش‌ها رسید که آشکار شد، اول تماشاگران کرکس یک گروه خشمگین بودند و گریزان از متنی که آن را در نیافتند. اما دسته‌ای دیگر پایدار و خریدار. چندبار و چندبار به نوشته خود لذت بردند از این حکایت، که گویی شرح حال ماست آن.

‎فرزاد امینی که در کارنامه خود کارگردانی آثارى چون؛ هیپولیت، ترس و لرز و يازده جريحه روح را دارد كه برخی از آن‌ها در فستیوال‌های معتبر جهانی هم به نمایش در آمده، درباره متن کرکس چنین می‌گوید: در این متن، عمیق‌ترین سیاهی سخن می‌گوید. عمق سیاهی آن سینه‌ای که شکافته شود و کرکس بزاید. آن «زن خاکی» که مسخ شود و صدایش خرناسه‌ کرکس شود، عرصه‌ صحنه‌اش صحرای وجود است که «مرد سیاه» بر آن «در این دامگه حادثه چون افتاده‌ست» که به هوا هم خنج می‌کشد و ناخن‌هایش را کف صحنه می‌کشد و بر تن خویش.

کارگردان متن با اشاره به نقطه منفی داستان اشاره کرده که: «مرد سیاه» سر از جهان درآورده سیاه و عاصی که «طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق»، به همین خاطر است که وقتی دیالوگ‌هایش از گلو پرتاب می‌شود، خون می‌خورد. خون جگر می‌خورد. «مرد سیاه» وجدان معذب آن تمنّای روحی‌ست که در تاریخ فرهنگ و اندیشه‌ ایران خواسته از وجود تنگ طبیعتش و مخلوق تخت بندِ بودنِ مهجورش به در آید اما «مرد سیاه» فقط توانسته که به خویش و هوای خویش خنج بکشد و روی صحنه خون استفراغ کند.

کارنامه‌ پربار سودابه فضایلی با رمان، نمایشنامه، داستان کوتاه، ترجمه، نمادشناسی، شکسپیر شناسی و تألیف در شعر و ادبیات کامل شده. او در ادبیات داستانی با ذهن یک میتولوژیست مدرن چند رمان و مجموعه‌ داستان کوتاه را به رشتۀ تحریر درآورده که از آن‌ها رمان صداع و مجموعه‌ داستان کوتاهِ گشت گشتن‌ و بازگشتن‌ها مثال زدنی‌ست.

یادداشتی از سوی سودابه فضائلی به مناسبت اجرای کرکس در اختیار ایرنا آمد. آن جا نوشته: بیست و یکی دوساله بودم که کرکس را نوشتم. در آن فضای مه‌آلود و نم‌گرفته‌ی لندن؛ و بر گُرده‌ام تجربۀ مدرنیسم نیمه‌ دوم قرن بیست و دیگر شدنِ‌ هنر در دهه‌ی چهل خودمان را داشتم. باورپذیر نبود آنچه ما جوان‌های آن‌دوره تجربه می‌کردیم، از ایماژهای ذهنی و باور به نمادها به مثابه یک حقیقت محض؛ ما زهرخندها و بی‌اعتنایی‌ها را طاقت آوردیم و ادامه ‌دادیم؛ و آنچه از آن دوره به جای مانده شاید ورق تازه‌ای باشد در ادبیات و شعر این سرزمین.

اما تماشاگران نه به آرامی نویسنده کرکس بودند و نه به لحن آرام کارگردان. فریادهای خود را گونه گونه نوشتند، تازه وعده کردند که بزودی نوشته های خود را منعکس کنند. همین قدر هست که کرکس، بخش عمده ای را بیدار کرده است.

اول از همه چند تنی، در شب‌های اول، هر چه داشتند از خستگی و تلخی روزگار که امان نمی‌دهد آدمی فراغت خود را هم به چنین نمایشی بکشاند، بی‌پرده بازگفتند. برخی متن‌ها با خود اشک و تردید دارد. اما باری پیدا بود که بیشتری به زمین و زمان نفرین دارند. چنان که یکی نوشت: از دقیقه دوم سوم منتظر بودم گریبانم را رها کند. نگران بودم که به پایان کار نرسم.

میلاد تیموریان در صفحه نظریات سایت تیوال چندباری نظر داد تا سرانجام نوشت: نمیدونم کجای این نمایش بد بود که تنها روی صدای بازیگران توجه داشتین! هر چند روز یک بار وقتی نظرات رو میخونم دلسرد تر میشم.انگار درس عبرت از کیارستمی ها و بیضایی ها و هدایت ها نگرفته ایم! برای همینه که امثال بیضایی و تسلیمی و گلستان رفتند… کاش قدردان کارهای خوب باشیم. کار خوب وسط برهوت خودنمایی‌ها کاش…!

میرحسین اشرفی در جمع کسانی بود که کرکس را دوست نداشتند. وی نوشت: واقعا این اثر ما رو حیران کرد؛ کل تایم روح و روان ما تحت تاثیر این نمایش بود و بی‌قرار بودیم و به هر دری میزدیم که فقط تموم بشه و بریم از سالن بیرون؛ اگر کار ژانر یا سبک خاصی داره باید اطلاع رسانی بشه که مغز دیگران واسه نود دقیقه به مرز انفجار نرسه.

پیمان فیاض اما انگار ختم گفتگو را در دفتر تیوال نوشت بعد از تماشای کرکس: نمایش، با لحظات ِپایانی ِسقوط ِجمشید در شاهنامه آغاز میشود! شاهی که زمانی نیک بود و سفیدپوش، اما اکنون سیاه است و باعث سقوط ایران شده است. شاه ِبعد از جمشید، ضحاک است! مردم، خودشان ضحاک را انتخاب میکنند و باعث ِنابودی ِایران میشوند. و درنهایت، خودشان هم علیه ضحاک قیام میکنند

نویسنده افزوده: در اساطیر، در زمان ِتسلط ِنیروهای شر بر ایران، طبیعت هم قهر میکند و خشکسالی میشود (نمایش هم به خشکسالی و قهر طبیعت اشاره دارد) تفاوت این نمایش با اساطیر، این است که ما بعد از ضحاک (شاه دوم ِنمایش) فریدونی نداریم و پایان ِنمایش، بسیار سیاه است. که دلیل این امر هم روشن است. و تاریخ ایران این واقعیت را روشن میکند. مخصوصا تاریخ معاصر ایران.

بازیگران اين نمايش: نازنين زهرا برومند، محمد پسندیده کار، ژاله رازبان صفا، آزیتا رحیمی، میلاد

صفوی، مونا کریمی، شاهین عبدیان، غزل منعمی، یاسمن مومنی، مهناز میرجلیلی و ماهان هدايت.

قهرمانی می‌رسد

داستان نمایش کاتلین چیست که هوشیاران را خوش آمده و گویی شرح احوال می‌بینند: «دهکده‌ای در ایرلند را قحطی فرا گرفته است و مردم چیزی برای خوردن ندارند. در این بین شیاطین وارد دهکده می‌شوند و شروع می‌کنند به خریداری روح مردم در ازای پول زیاد و…»

به گزارش ایران تئاتر، نمایش کاتلین به نویسندگی، طراحی و کارگردانی مهدی یوسفیان که اقتباسی از نمایشنامه «کنتس کاتلین» نوشته ویلیام باتلر با ترجمه سارا وظیفه‌شناس است، در تئاتر شهرزاد روی صحنه رفت.

وی پیرامون دلیل خود برای کارگردانی نمایش «کنتس کاتلین» بیان کرد: به این دلیل داستان «کنتس کاتلین» را برای اقتباس انتخاب کردم که خیلی با شرایط این روز‌های جهان هم‌خوانی دارد. شیطان‌ها وارد دهکده می‌شوند وعده می‌دهند که در ازای خریدن روحتان به شما پول و سکه می‌دهیم در این بین «کنتس کاتلین» پس از مدت‌ها به این دهکده که وطنش است بازمی‌گردد و تلاش می‌کند به عنوان قهرمان شرایط را به حالت عادی بازگرداند که در این میان داستان‌هایی رخ می‌دهد.

یوسفیان به ایران تیاتر گفته است: روی صحنه بردن این نمایش یکی از دغدغه‌های من بود چراکه هم متناسب با شرایط امروز است و هم قهرمان این داستان یک زن است و باقدرت نشان می‌دهد که زنان هم می‌توانند قهرمان باشند. به طوری که در راه نجات مردم همه کار انجام می‌دهند.

سوژه نقاش بهاره ملکی در نمایشگاه انفرادی در گالری مورا، دلتنگی است.

حکمت صد روزه

امیرمسعود فلاح در شهرونگ اعتراف کرد که مدیران دولت پیچش مو را می‌بینند و ما نمی‌بینیم. دلیلش هم این که ما جماعت ظاهربین و عیب‌جو، ذهن بسیط و نگاه تک‌بُعدی داریم اما مسئولانمان ذهن پیشرفته و نگاه جامع و کلان دارند. ملاحظه کنید:

وزیر میراث فرهنگی که تجسم توسعه پایدار است و به‌جای اینکه فقط به چیزهای قدیمی بچسبد، دنبال کشت‌وکار در زمین‌های اطراف بعضی بناهای باستانی بود. مدیر موزه فرش هم که به‌جای اینکه به قشنگی و معناداری معماری چندتا حوض بچسبد، به لایروبی و پاکسازی و بهداشت محیط فکر کرده.

عضو هیأت مدیره انجمن صنایع لبنی گفته «برخی پنیرها بر اثر پدیده آب‌انداختگی کوچک می‌شوند و بحث کم‌فروشی مطرح نیست.» یعنی در صنعت لبنیات، صنعت ادبیات «جان‌بخشی به اشیا» را به‌کار برده و با پنیر به مثابه جانداری مواجه شده که (آگاهانه یا ناخودآگاه) با پدیده‌ها ارتباط برقرار می‌کند، اثر می‌گذارد و اثر می‌پذیرد.

معاون علمی ریاست جمهوری گفته «خودروی برقی ایرانی به‌زودی وارد خیابان‌ها می‌شود و خواهید دید که خودروی زیبایی است.» در واقع نگاه خشک فنی به خودرو را کنار گذاشته و با دیدی زیبایی‌شناسانه و رمانتیک، لزوم توجه به ابعاد غیر مادی تولیدات و محصولات و ترجیح این نوع نگاه بر سایر نگاه‌های محاسبه‌گرانه و سودجویانه را گوشزد کرده.

از همه بهتر رئیس شورای شهر تهران گفته «به محض اینکه احساس شود در تهران شغل ‌و کار وجود دارد و معتادان معالجه می‌شوند، موج حرکت به سمت تهران آغاز می‌شود.» الحق والانصاف که ما نوک دماغمان را می‌بینیم و ایشان دوردست‌ها را. با این حساب دیگر نه‌ تنها گلایه‌ای از مسئولان نداریم بلکه ممنون و مدیون کم‌کاری‌های حکمت‌آمیزشان هم هستیم.

کارتون هفته: امنیت

طرح هادی حیدری

BBC
طرح هادی حیدری

از هفته‌های گذشته:

به خواندن ادامه دهید

Trending

آریانا نیوز. کلیه حقوق مربوط به این پایگاه خبری محفوظ است