Connect with us

بی بی سی فارسی

دیدیه دروگبا چگونه به توقف جنگ داخلی ساحل عاج کمک کرد؟

منتشر شده

 در

(Last Updated On: حمل ۲۶, ۱۳۹۹)
Didier Drogba celebrates scoring

Getty Images
خوشحالی دیدیه دروگبا پس از گلزنی در بازی‌ها انتخابی جام جهانی ۲۰۰۶

ورزشگاه مریخ، در ام درمان، دومین شهر بزرگ سودان، را نمی‌توان از ورزشگاه‌های بزرگ و باصلابت فوتبال دنیا به حساب آورد. اما این زمین کوچک فوتبال که به قلعه سرخ هم مشهور است، جایگاه یکی از عجیب‌ترین افسانه‌های فوتبال بوده است.

۸ اکتبر ۲۰۰۵، فرمول راه یافتن به جام جهانی ۲۰۰۶ خیلی ساده بود. کامرون با پیروزی مقابل مصر می‌توانست برای ششمین بار به جام جهانی برسد. ساحل عاج (که یک امتیاز کمتر داشت) باید به سودان سفر می‌کرد تا برای اولین حضور درجام جهانی تلاش کند.

شاید دادن لقب “نسل طلایی” به هر تیمی خالی از اغراق نباشد، ولی تیم سال ۲۰۰۵ ساحل عاج واقعا برازنده این لقب بود. دیدیه دروگبا رهبر تیم بود و در کنارش بازیکنانی مانند کولو توره، امانوئل ابوئه و دیدیه زوکورا حضور داشتند، که جزو ستاره‌های لیگ برتر بودند.

یحیی توره که آن زمان برای المپیاکوس یونان بازی می‌کرد، البته هنوز بازیکنی بی‌تجربه محسوب می‌شد. این تیمی بود که می‌توانست هر حریفی را در قاره آفریقا به چالش بکشد و به رغم دو باخت به کامرون در بازی‌های انتخابی، آن‌ها تیم منسجمی بودند و این انسجام را تا عصر آخرین روز در سودان حفظ کردند.

اما با این که بازیکنان تیم ملی فوتبال ساحل عاج در آستانه تاریخ‌سازی قرار داشتند، کشور به سمت روزهایی تاریک پیش می‌رفت.

جنگ‌ داخلی که از سال ۲۰۰۲ شروع شده بود، کشور را دو شقه کرده بود: دولت رئیس جمهور لوران باگبو جنوب کشور را کنترل می‌کرد و نیروهای شورشی با هدایت گیوم سورو، بر شمال کشور مسلط بودند.

۱۹ سپتامبر ۲۰۰۲ نیروهای شورشی به شهرهای مختلف ساحل عاج حمله کردند. سباستین گنائوره، فوتبالیست بازنشسته که از ساحل عاج گریخته، بخوبی آن روزها را در خاطر دارد:

“افتضاح بود. وقتی به خواهرم زنگ زدم، صدای تیراندازی از بیرون خانه‌اش شنیده می‌شد. آن‌ها چهار روز زیر تختخواب پنهان شده بودند و فقط برای تهیه غذا بیرون می‌رفتند. تنها چیزی که برایم اهمیت داشت این بود که چه زمانی خانواده‌ام وضعیت درستی پیدا می‌کنند. این تنها نگرانی هر روز صبح من بود.”

خشونت‌ها شدید اما کوتاه مدت بود و دو طرف خیلی زود تصمیم گرفتند که به مواضع‌شان در جنوب و شمال کشور بازگردند. بیشتر درگیری‌ها تا سال ۲۰۰۴ تمام شده بود، اما تنش بار دیگر در سال ۲۰۰۵ شدت گرفت و آینده‌ای تیره و تار پیش چشم این کشور آفریقای غربی قرار گرفت.

در نگاه اول به نظر می‌رسد که فوتبالیست‌های مدرن در دنیایی متفاوت با بقیه زندگی می‌کنند. پول هنگفتی که وارد زندگی آن‌ها می‌شود، به آن‌ها توانایی و قدرتی خاص می‌بخشد. ولی بازیکنان ساحل عاج آن بعد از ظهر، به رغم زندگی چند میلیون دلاری در اروپا، خیلی خوب شرایط را درک می‌کردند و بیشتر از هرکسی رهبر تیم.

Didier Drogba in Ivory Coast training

Getty Images
دروگبا با رقمی که ۲۴ میلیون پوند گزارش شد، ژوئیه ۲۰۰۴ به عنوان گران‌ترین مهاجم لیگ برتر به چلسی پیوست

دیدیه دروگبا سال ۲۰۰۴ با ۲۴ میلیون پوند به چلسی پیوست. نه سال حضور او در لیگ برتر با فراز و فرودهای زیادی همراه بود، از قدرت فوق‌العاده‌اش به عنوان یک مهاجم نوک گرفته تا رفتارهای غیر ورزشی‌اش، می‌توانست چهره‌ای محبوب یا منفور از او بسازد، ولی آن‌چه قابل کتمان نبود تاثیرش در غرب لندن بود.

چهار قهرمانی در لیگ برتر، چهار قهرمانی در جام اتحادیه فوتبال انگلیس و یک قهرمانی در لیگ قهرمانان فوتبال اروپا. آرسن ونگر، که تیمش آرسنال بارها طعم تلخ رویارویی با فوتبال بی‌رحم دروگبا را چشیده بود، در مورد او گفت: “او برنده است و تا آخر عمرش هم این خصلت را حفظ خواهد کرد.”

درگبا در واقع به پیروزی‌های پیاپی عادت داشت ولی فشاری که در آن عصر ماه اوت حس کرد، از جنس دیگری بود.

Jubilant Ivory Coast fans hold up a poster of Didier Drogba in Chelsea kit

Getty Images
دروگبا رهبر نسل طلایی فوتبال ساحل عاج بود

بازی کامرون با مصر در شهر یائونده بود و ساحل عاج هم‌زمان در سودان بازی می‌کرد. ساحل عاج کار سختی در پیش نداشت اما در بازی دیگر کامرون در دقیقه ۲۰ از حریف جلو افتاد. بازی بسیار نزدیک دنبال می‌شد تا این که محمد شوقی، در دقیقه ۷۹ گل مساوی را برای مصر زد.

در حالی که آخرین لحظات بازی در یائونده سپری می‌شد، ساحل عاج که بازیش کمی زودتر تمام شده بود، بی‌صبرانه در انتظار سوت پایان دیدار مصر و کامرون و رسیدن به جام جهانی بود؛ دروگبا وسط ایستاده بود و بقیه بازیکنان در اطرافش بودند. آن‌ها به رادیو گوش می‌دادند و منتظر بودند.

خبری غافلگیرکننده از رادیو پخش شد: داور در چهارمین دقیقه وقت‌های تلف شده یک پنالتی برای کامرون گرفت. نفس همه در سینه حبس شده بود و به نظر می‌رسید رویای صعود در آخرین ثانیه‌ها بر باد رفته است. پی‌یر وومه پشت توپ رفت و ضربه زد، اما توپ پس از برخورد به تیر دروازه بیرون رفت. بازیکنان کامرون ناامیدانه در اطراف محوطه جریمه حریف ایستادند و بعضی پیراهن‌هایشان را روی سرشان کشیدند. در آن سوی قاره اما جشن بی‌نظیری برپا بود. ساحل عاج به جام جهانی رسیده بود تا بزرگ‌ترین افتخار فوتبال ملی این کشور ثبت شود.

حسن عمر که آن موقع دانشجویی ۲۰ ساله در آبیجان بود، می‌گوید: “تمام کشور، همه در هر خانه‌ای خوشحال بودند. آن روز تمام ما فراموش کردیم که کشور دو پاره شده است.”

با تمام لحظات نفس‌گیری که گذشته بود، ماجرای اصلی پس از بازی رخ داد. دوربین داخل رختکن رفت و بازیکنان در حالی که بازوهایشان را به هم گره زده بودند، ایستاده بودند. میکروفون مقابل مهاجم چلسی گرفته شد که در میانه جمع بود.

او حرف‌هایش را با این جملات شروع کرد: “مردان و زنان ساحل عاج، از شمال، جنوب، مرکز و غرب، ما امروز ثابت کردیم که تمام ساحل عاجی‌ها می‌توانند کنار هم زندگی و بازی کنند.”

“ما به شما اطمینان می‌دهیم که جشن پیروزی این مردم را متحد می‌کند. امروز ما محتاج شما هستیم. یک کشور آفریقایی با این همه ثروت نباید از جنگ لطمه بخورد. لطفا تفنگ‌هایتان را زمین بگذارید و انتخابات برگزار کنید.”

این درخواست دروگبا از طرف‌های درگیر بود. ویدئوی این سخنان که کمتر از یک دقیقه طول کشید در یوتیوب موجود است و فیلم در حالی تمام می‌شود که بازیکنان زانو زده‌اند.

او با مسرت گفت: “ما می‌خواهیم لذت ببریم، پس دیگر تفنگ‌هایتان را شلیک نکنید.” در ساحل عاج، مردم همان موقع هم جشن را شروع کرده بودند. حتی گزارش‌هایی منتشر شد که مردم جلوی سفارت مصر رفته بودند و برای تشکر از تساوی این کشور مقابل کامرون، تانگا رقصیدند. شهر بواکه (پایتخت شورشیان) هم حال و هوای فوتبال را به خودش گرفته بود.

به خاطر تمام آن جشن و برای تمام بطری‌های آبجویی که به سلامتی دروگبا نوشیده شد، ساحل عاج به رغم این که کشوری بشدت دوپاره است، درست مثل فردای آن روز از خواب بیدار می‌شود.

حسی شورانگیز به وجود آمده بود که در چند هفته و ماه بعد تغییراتی بزرگ در کشور به وجود آورد. ویدئوی دروگبا بارها پخش شد و دو طرف تمایل بیشتری برای مذاکره نشان دادند و سرانجام بر سر آتش‌بس توافق شد.

Didier Drogba emerges from the plane that took the victorious Ivory Coast team back home from Sudan

Getty Images
دروگبا در حال خروج از هواپیمایی که تیم پیروز را از سودان بازگرداند

در حالی که بعید است هیچ فیلمنامه‌نویس هالیوود پایانی بهتر از این برای داستانش پیدا کند، ماجرا هنوز تمام نشده بود. ساحل عاج با باخت به آرژانتین و هلند و پیروزی مقابل صربستان و مونته‌نگرو در مرحله گروهی جام جهانی ۲۰۰۶ حذف شد. به عنوان اولین حضور، عملکرد قابل احترامی بود.

سال بعد دیدیه دروگبا بیانیه‌ای خارق‌العاده منتشر کرد. او که بازیکن سال آفریقا شده بود، برای بازدید به مناطق تحت کنترل شورشی‌ها رفته بود.

او پیشنهاد کرد بازی ۳ ژوئن ۲۰۰۷ که ساحل عاج قرار بود در آبیجان (پایتخت کشور) میزبان ماداگاسکار باشد به بواکه، مرکز نیروهای شورشی منتقل شود؛ پشنهادی که دو سال قبل از آن کسی حتی جرات فکر کردن به آن را هم نمی‌کرد. هنوز هم کاملا مشخص نیست که رئیس‌جمهوری چگونه با این پیشنهاد موافقت کرد.

آستین مریل، خبرنگار مجله ونیتی‌فر در ساحل عاج می‌گوید: “به خاطر داشته باشید که دروگبا از جنوب (منطقه گباگبو) بود اما آن زمان موقعیتی خداگونه داشت.”

او اتوبوس تیم را در راه رفتن به ورزشگاه با حضور سنگین نظامی رانندگی می‌کرد: “جوی دیوانه‌وار بود.” مردم روی سقف ماشین‌ها رفته بودند و سلاح‌ها در دستان سربازان تبعیدی دیده می‌شد. داخل ورزشگاه، طرفداران دولت و شورشیان فریاد می‌کشیدند و این نشانه تغییر خشونت‌های اخیر بود.

عمر که آن بازی را از تلویزیون در آبیجان دید، می‌گوید: “به نظرم این چیزی فرای فوتبال بود. تمام مردم از ساعت ۱۲ کار را تعطیل کردند و ما آبجو و شامپاین می‌نوشیدیم. همه فوق‌العاده خوشحال بودیم.”

Drogba is escorted from the Bouake pitch by security personnel

Getty Images
در یک پیروزی جذاب پنج بر صفر، دروگبا گل آخر تیمش را زد

اوضاع داخل زمین دست‌کمی از حال و هوای مردم نداشت. تنها ۱۸ دقیقه از بازی گذشته بود که سالومون کالو دروازه حریف را باز کرد. گل‌های بعدی هم از راه رسیدند و در حالی که ساحل عاج چهار بر صفر جلو بود، لحظه جادویی که بسیاری منتظرش بودند، فرا رسید. توپی پشت دفاع به دروگبا رسید، او به زیبایی آن را کنترل کرد و با حرکت بعدی‌اش دروازه‌بان حریف را جا گذاشت. دروگبا که توپ را به تور دروازه چسباند، ورزشگاه از خوشحالی منفجر شد.

با سوت پایان بازی، تماشاگران به زمین ریختند؛ پلیس مجبور شد برای حفاظت از بازیکنان دورشان محافظ قرار دهد و البته که بیش از همه دروگبا مورد توجه بود. بازی نمادین در بواکه موجب شد که کشور یک بار دیگر متحد شود.

گنائوره می‌گوید: “احساس شعف کل کشور را فرا گرفته بود و همه کنار هم جمع شده بودند. ما امید زیادی به دروگبا و این تیم بسته بودیم. برادران توره از شمال و دروگبا از جنوب، این تیم شمایلی از ساحل عاج واقعی داشت.”

با این حال ادامه داستان چندان خوشایند نبود. با افزایش سهم‌خواهی‌ها و کمرنگ شدن خاطره‌ها، شور و شعفی که آن دو بازی ایجاد کرده بود، رنگ باخت. فقط پنج سال بعد و به دنبال انتخاباتی جنجالی، خشونت‌ها در کشور بالا گرفت که نتیجه آن کشته شدن ۳۰۰۰ نفر و دستگیر شدن رئیس‌جمهور لوران باگبو به اتهام جنایت علیه بشریت بود.

ژانویه ۲۰۱۹ او از اتهامات تبرئه شد. لوران باگبو یکسال هم در بلژیک بازداشت بود تا این که نتیجه فرجام‌خواهی مشخص شود.

نسل طلایی فوتبال ساحل عاج، هرگز به آن چه استحقاقش را داشت نرسید. ساحل عاج سال‌های ۲۰۰۶ و ۲۰۱۲ به فینال جام ملت‌های آفریقا رسید و هر دو را در ضربات پنالتی باخت.

دروگبا سال ۲۰۱۸ و پس از دوران حرفه‌ای درخشان در شش کشور بازنشسته شد. اگر نگوییم به عنوان یکی از بزرگ‌ترین بازیکنان فوتبال جهان، او بدون شک جایگاهش را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فوتبالیست‌های تاریخ آفریقا تثبیت کرد. اما میراث او و هم‌تیمی‌هایش بسیار فراتر از یک تیم فوتبال پرافتخار بود.

عمر می‌گوید: “آن‌ها نشان دادند که ما هنوز می‌توانیم باهم زندگی کنیم. ما می‌توانیم ساحل عاجی باشیم که قبلا نبودیم. فقط بحث فوتبال نیست بلکه اتحاد یک کشور است.”

دروگبا و هم‌تیمی‌هایش به تنهایی جنگ داخلی را متوقف نکردند اما با فوتبال به کشور درمانده خود، امید بخشیدند.

به خواندن ادامه دهید
اعلانات

بی بی سی فارسی

هفته هنر و فرهنگ؛ شکستن هیچ، یاد بریدن رگ، هفته بیدارخوابی فلسفه و منطق

منتشر شده

در

(Last Updated On: قوس ۶, ۱۴۰۰)
ایران

BBC

هفته‌ای گذشت که پتک‌ها به جان قالب هیچ‌های پرویز تناولی افتادند. مجسمه‌های هیچ که نیم قرن از تهران پرواز کرد و در بیشتر موزه‌های معتبر، افتخاری برای هنرمدرن ایران بود.

در همین زمان از تابلوهای نقاشی مسعود کیمیایی پرده برداشته می‌شود، با کاردهایی که نقششان برای خوانندگان داستان‌ها و بینندگان فیلم‌های مسعود کیمیایی آشناست.

هفته‌ای که مردمی از اهل هنر و چهره‌های سیاسی به خانه پروانه و داریوش فروهر رفتند در همان جا که ۲۳ سال پیش تیغ‌هایی وجودشان را قطعه قطعه کرد. هفته‌ای که یک روز آن به مبارزه‌ای جهانی علیه آزار زنان اختصاص دارد.

هفته‌ای که با روز جهانی فلسفه گذشت و به روز جهانی کودک رسید، آرمان عبدالعالی اعدام شد که در هفده سالگی دختر نوجوانی را به قتل رسانده بود. او بعد از هشت سال در سلول‌های انفرادی و جمعی در زندان، در انتظار دار ماند.

همین هفته صد روز از طلوع ناگهانی طالبان بر آسمان خونین کابل گذشت. تعطیل رنگ، تعطیل زن بی‌برقع، تعطیل سینما و موسیقی همچنان موضوع درد بود. صد روز پس از رژه افتخار قاتلان یک طنزنویس، دو منقد و چند دختر زورنشنو و ناپدیدشدن گویندگان تلویزیون، و صد روز پس از پنهان شدن ساز و کتاب. و رسیدن هزار هزار زن جوان به مرزها، برای گریز از قفس.

یاد آر ز شمع زنده

برای نسلی که ۲۳ سال پیش بود و در یک روز صبح بهت زده شنید که چه فاجعه‌ای اتفاق افتاده است هنوز باور آن چه که ۲۳ سال گذشته رخ داد باور پذیر نیست، از زمانی که داریوش و پروانه فروهر درخانه‌شان، با ریختن چند مامور وزارت اطلاعات کاردآجین شدند. استخوان‌های شکسته و تن بریده. نسلی که اینک دانشگاهی است، خبر دارد از قتل فجیع دو قهرمان جنبش دانشجویی کشور.

امسال هم پرستو فروهر، یگانه دختر داریوش و پروانه، دو قهرمان ملی، خود را رسانده بود به خانه‌ای که در آن بزرگ شد. در حیاط خانه مردمانی از دور و نزدیک حاضر بودند و شمع‌هایی زنده در حیاط روشن. نسرین ستوده و چند زندانی سیاسی دیگر، به مراسم رسیده بودند، نرگس محمدی هم که چند روز قبلش به زندان برگردانده شده بود، لازم نبود خبر برسد از پیام نرگس که در چنین مواردی از همان سلول‌های آشنا به گوش جان‌ها می‌رسد.

امسال یک دو نشریه بعد این همه سال فرصت یابند که به نسل تازه این سالگرد را یادآور شوند. طراحان نامدار هم مانند بزرگمهر حسین پور و هادی حیدری هم. مردمی از در و همسایه، دور و نزدیک به مراسم سالگرد فاجعه رسانده بودند برخی عکس و نقش‌هایی از جوانی داریوش و پروانه با خود داشتند تا نشان دهند، که آنان زنده‌اند.

کارتونیست‌های ایرانی، چه آنان که در وطنند و چه تبعیدشدگان دور از وطن، از پرکارترین هنرمندانند این دوران‌اند. توکا نیستانی از آن جمله است. او که اینک ساکن کاناداست از یک سال پیش، هواپیمایی در حال سقوط را – موضوع کارتون هرچه باشد- در بالای نقاشی‌ها و کارتون‌های خود می‌آورد تا نشان دهد که درد حادثه ساقط شدن هواپیمای اوکراینی به موشک خودی، نباید از یادها دور شود.

پایان هیچ‌های جاودانی

پرویز براتی فردای روزی که پتک‌ها با نظارت خالق هیچ بر قالب مجسمه‌هایش فرود آمد نوشت:

طنین ضربات پتک در کوچه پس کوچه‌های نیاوران پیچیده بود؛ پتک‌هایی که با ریتمی منظم بالا و پایین می‌رفتند و فرود می‌آمدند. معدوم کردن قالب‌ یک مجسمه، در قاموس هنر مدرن، نوعی اطمینان‌بخشی به خریداران است که خیالشان راحت باشد نسخه دیگری از آن مجسمه‌ای که خریداری کرده‌ در هیچ کجای دنیا تا ابد تکثیر نخواهد شد.

گزارشگر هنرشناس در روزنامه اعتماد ادامه داده که: پرونده هیچ سازی پرویز تناولی در ۲۹ آبان ۱۴۰۰ بسته شد. هیچ‌ها به عنوان یکی از مهم‌ترین دوره‌های کاری او. هر چند نزدیک به ۶۰ سال است که نام هیچ و تناولی به هم گره خورده؛ مجموعه هیچ‌های تناولی که او تا چه حد توانسته از یک مجسمه‌ساز مدرنیست به یک مجسمه‌ساز مفهومی و معاصر تبدیل شود. در واقع نبوغ تناولی را باید در انتخاب هوشمندانه‌ او از واژه «هیچ» جست‌وجو کرد. او اولین‌بار در سال ۱۳۴۳ به سراغ این کلمه رفت و با پیچ و تاب بخشیدن به سه حرف فارسی، برای اولین بار حجم‌پردازی و شکل‌گرایی را در خط مطرح کرد.

در همان گزارش می‌خوانیم: تندیس تناولی فرزند خالق هیچ که کارگردانی این مراسم را به عهده داشت در سخنان خود از معدوم شدن قالب‌های بزرگ هیچ در کانادا با دستور پرویز تناولی گفت و افزود: «ما امروز تمام قالب‌های فایبرگلاسی را که استاد تناولی ساخته‌اند و تمام ادیشن‌های‌شان پر شده را می‌شکنیم. هفتاد قالب گچی برای مجسمه‌های برنزی کوچک و ۱۳ قالب دیوار مربوط به مجسمه پرسپولیس که سال ۲۰۰۸ در حراج کریستیز چکش خورد.»

پس از اتمام صحبت‌های تندیس تناولی، با اشاره او، دو نفر در حالی که پتک به دست داشتند وارد استخر منزل تناولی شدند. و فرمان انهدام قالب‌های هیچ صادر شد. گرچه به گفته یکی از هنرشناسان حاضر مجسمه‌های هیچ با نام پرویز تناولی، همیشه می‌ماند.

نمایشگاهی از مسعود کیمیایی

از دو ماه پیش خبر رسید که از هفته آخر آبان و اول آذرماه، گالری گلستان مروری خواهد داشت بر عکس‌ فیلم‌های مسعود کیمیایی. در این نمایشگاه که “غزل غزل‌های مسعود کیمیایی” عنوان گرفت قرار شد عکس‌هایی از امیر نادری، جعفر اکبری، کیومرث درم‌بخش، فرهاد فرهادی و اسفندیار منفردزاده، عرضه شود که فکر آن و انتخاب عکس‌ها با سینا خزیمه و مانی رضایی بود. عکس‌هایی یادگار فیلمبرداری رضا موتوری، داش آکل، بلوچ، خاک، غزل و سفر سنگ.

در این فاصله گویا موقع شناسی لیلی گلستان مدیر گالری کارساز شد و با تاکید بر این که هشتاد سالگی مسعود کیمایی هم نزدیک است و وی از مدتی قبل وعده نمایشگاهی از نقاشی‌های کیمیایی هم داده شده بود، نمایشگاه تحرکی تازه به کار داد و آن عرضه نقاشی‌های کسی است که به فیلمسازی معروف است در حالی که شاعرست. یادآوری: دوستی پنجاه سال با احمدرضا احمدی؛ علاقه به موزیک و نوازنده ساز، دوستی پنجاه ساله با اسفندیار منفردزاده؛ علاقه به نقاشی با دوستی نیم قرنه با آیدین آغداشلو استاد هنر، و البته جدی‌تر از این‌ها با رمان نویسی، که با وجود دوستی و نزدیکی با نویسندگان معتبر عجب نیست.

مسعود کیمیایی، به نوشته اعتماد، عقیده دارد که آثار نقاشی‌اش در همان راستای همیشگی آثاردیگر او هستند. او می‌گوید: “به هر جهت نقاشی‌ها به نمایش درخواهد آمد و دیده خواهد شد، اما آنها که نقاشی‌ها را دیده‌اند، مثل خانم گلستان، می‌گویند عین فیلم‌هایم است. یعنی شاید بشود گفت نقاشی به‌معنای مرسوم و متداولش نیست‌. همانطور که «زخم عقل» ربطی به مجموعه اشعار روز نداشت یا «جسد‌های شیشه‌ای» و «سرودهای مخالف ارکستر ندارند» با رمان‌های مرسوم ادبیات معاصر خیلی نسبتی نداشت؛ یک جور فردیت و امضای خاص که در هر کار کیمیایی نمود می‌یابد.”

نمایش کرونا با مرگ کارگردان

نمایش اتاق که ساشا کشواد‌ی نویسنده و کارگردان آن بود و به نامش ثبت شد، پس از استقبال هنرمندان و تماشاگران به اجرای پایانی رسید و با وجود اصرار تماشاگران برای تماشای این نمایش، اعلام شد که این نمایش امکان تمدید ندارد.

اتاق با تم محوری کرونا و شخصیت‌محوری پرستاران و کادر درمان است و به موضوع حاد روز دست می‌گذارد و برخی از حاضران در اجراهای متعدد خبر می‌دهند که هنگام پایان نمایش به شدت دلمشغول آن شده بوده‌اند. و همه مشغول گفتگو و نتیجه‌گیری از قصه و اجرا.

در گزارش‌ها آمده که ایده اتاق از همان روزهای آغاز گسترش ویروس کرونا، شکل گرفت اما خود نمایش‌نامه حاصل سه ماه مصاحبه و تحقیق نویسنده و کارگردان ساشا کشوادی در بخش آی‌سی‌یو ویژه بیماران کرونای یک بیمارستان دولتی بود. این نمایش‌ روایتی است از سختی‌ها و مشکلات کارکنان بخش سلامت و کادر درمان در دوران اوج کرونا، با گذر از فاجعه‌های انسانی و همین‌طور یادی است از آن‌ها که تا آخرین توان خود ماندند و از صحنه نگریختند.

هیچ نمایشی نیست که مجریانش خاطره‌ها نداشته باشند از اتفاق‌های پیش‌بینی نشده و محدودیت‌های مختلف. اما نمایش اتاق علاوه بر این‌ها با محدودیت‌ها و خطراتی هم روبرو شد. بدترینش آن که دو روز مانده به شروع اجرا و بعد از سه ماه حضور در بخش‌ پرتنش کرونا و فشار کار، ساشا کشوادی، نویسنده و کارگردان جوان نمایش، با ایست قلبی درگذشت.

با وجود شوک غم سنگینی که به دلیل این اتفاق بر گروه حاکم شد؛ اما گروه تصمیم گرفتند اجازه ندهند این همه تلاش و زحمت نادیده گرفته شود و اجرای این نمایش از وسط آبان ماه آغاز شد. یکی از بازیگران نمایش پروا آقاجانی درباره این تجربه گفته کرونا یک روز تمام می‌شود؛ ولی زندگی مدافعان سلامت و کادر درمان هیچ وقت به حالت اولش برنمی‌گردد.

تهیه کننده نمایش که حضورش باعث شد که نمایش در موعد خود اجرا شود، انوشه زاهدی بود و اصولا فاجعه درگذشت کارگردان و نویسنده که با کار مدام وی نمایش شکل گرفت در همه یک اراده تازه ساخت. بازیگران عبارت بودند از: بهنام شرفی، پروا آقاجانی، جواد پولادی، زهره بختیاری، اشکان دلاوری، مهیار اسلامی، سحر شاطری، سوگند صدیقی، لیلا فرداد، محمد اسماعیلی، هیوا کشوادی، محدثه محمدی، فاطمه طاهری، دانیال یعقوبی، محمد علی اقاخانی، محمدرضا نخعی، امیر داوری، ثمین عباسی، و رضا جهانی.

این خانمها و آقایان

این خانم و آقای ماسک‌زده که در کتابخانه‌ای نشسته‌اند چه کسانند. این کتابخانه کجاست که چنین کتاب‌ها و فضای فروش خود را در اختیار قرار داده، همزمان با روز جهانی کتاب کودک. این خانم، نویسنده‌ای حرفه‌ای است و مدام در کار فراهم آوردن وسایل سواد و کتابخوانی برای کودکان دهات دور کشور، شرمین نادری. آن آقا اسدالله امرایی مهربان‌ترین مترجم زنده ایران، که شب و روز سرش در کتاب است، ترجمه‌های او از شماره به در شده است. و آن آقایی که در عکس پیدا نیست و همه موضوع این عکس به همت وی شکل می‌گیرد، علی اصغر طباطبایی مدیر کتابفروشی لارستان است. عاشق‌ترین کتاب فروش تهران.

روز جهانی کودک، این ۳ تن به امید جمع کردن کتاب‌های خوب برای بچه‌های روستای کهنانی‌کش بالا، جنوب استان سیستان و بلوچستان گرد آمدند. ساختمان کتابخانه این روستا در دشتیاری ساخته شده، این جمع در کتابفروشی لارستان همراه اهالی محله کلی کتاب فروختند و خریدند، تا چند کارتن کتاب اهدایی جمع شد.

شرمین نادری گزارش داده که آقای طباطبایی “داره کتابها رو نظم و ترتیب می‌ده و یک کارتن بزرگ پر از کتاب برای بچه‌های کهنانی بالا پست کرده و یک کارتن هم اسباب بازیهای اهدایی خانومی رو به اسم مریم که کلی کتاب و اسباب بازی بهمون هدیه داده. بعد یکی دو هفته به کتاب لارستان مرخصی می‌دیم و اون وقت شروع می‌کنیم به جمع کردن کتاب خوب برای دختران مدرسه‌ای در افغانستان که کتابخونه کوچیکی هم دارن و هنوزم به کتابخونه سر می‌زنن.”

مو و پیچش مو

امیرمسعود فلاح در شهرونگ نوشته: ما جماعت ظاهربین و عیب‌جو، ذهن بسیط و نگاه تک‌بُعدی داریم اما مسئولانمان ذهن پیشرفته و نگاه جامع و کلان دارند. ما مو می‌بینیم و آنها پیچش مو. ملاحظه کنید:

وزیر میراث فرهنگی که تجسم توسعه پایدار است و به‌جای اینکه فقط به چیزهای قدیمی بچسبد، دنبال کشت‌وکار در زمین‌های اطراف بعضی بناهای باستانی بود. مدیر موزه فرش هم که به‌جای اینکه به قشنگی و معناداری معماری چند تا حوض بچسبد، به لایروبی و پاکسازی و بهداشت محیط فکر کرده.

معاون علمی ریاست جمهوری گفته «خودروی برقی ایرانی به‌زودی وارد خیابان‌ها می‌شود و خواهید دید که خودروی زیبایی است.» درواقع نگاه خشک فنی به خودرو را کنار گذاشته و با دیدی زیبایی‌شناسانه و رمانتیک، لزوم توجه به ابعاد غیر مادی تولیدات و محصولات و ترجیح این نوع نگاه بر سایر نگاه‌های محاسبه‌گرانه و سودجویانه را گوشزد کرده.

از همه بهتر رئیس شورای شهر تهران گفته «به محض اینکه احساس شود در تهران شغل‌وکار وجود دارد و معتادان معالجه می‌شوند، موج حرکت به سمت تهران آغاز می‌شود.» الحق والانصاف که ما نوک دماغمان را می‌بینیم و ایشان دوردست‌ها را. با این حساب دیگر نه‌تنها گلایه‌ای از مسئولان نداریم بلکه ممنون و مدیون کم‌کاری‌های حکمت‌آمیزشان هم هستیم.

روز ۲۵ نوامبر در همه جهان روز مبارزه با خشونت علیه زنان است. مهناز افشار نوشته بود: “هر بار که خشونی علیه زنان می‌خوانم و می‌بینم فکر می‌کنم این آدمها چگونه فراموش می‌کنند که از بدن یک زن متولد شدند و چطور می‌توانند چنین نامرد باشند!”

کارتون فیروزه مظفری (مشهور به میس کارتون) ناظر بر همین روز است. روز مبارزه با خشونت علیه زنان.

بیشتر بخوانید:

به خواندن ادامه دهید

بی بی سی فارسی

جشنواره تئاتر ایران و آلمان؛ فستیوال در ‘آشفتگی زمانه’

منتشر شده

در

(Last Updated On: قوس ۲, ۱۴۰۰)
تصویر نمایش وقتی سالومه گریست

BBC
تصویر نمایش وقتی سالومه گریست/ عکاس سپهر عاطفی

جشنواره هشت روزه “تئاتر ایران و آلمان” از چهاردهم تا بیست و یکم نوامبر پس از بیست و هفت سال، امسال در شرایطی ویژه برگزار شد. بختک پاندمی کرونا همچنان سایه خود را بر همه چیز و همه‌کس، به ویژه هنرهای صحنه‌ای گسترده است. علاوه بر آن ماجرای افغانستان، جنگ وگرسنگی و آوارگی پناهجویان در پشت مرزها، همه و همه سبب شدند تا جشنواره عنوان دومی هم داشته باشد؛ “تئاتر در آشفتگی زمانه.”

فلسفه و تئاتر در یونان باستان همزمان با دموکراسی مطرح شد. شاید آمار و ارقامی هم که از شوق و گرایش جوانان به تئاتر در ایران به گوش ما می‌رسد، همزاد همان دموکراسی‌خواهی باشد که قرن‌ها پیش در یونان با فلسفه همزمان شد. سوژه‌های گوناگون صحنه‌ای شده در بیست و هفتمین فستیوال تئاتر ایران و آلمان را نیز می‌توان همان نمایش دموکراسی دانست. صحنه‌هایی که بازیگران این اختیار را دارند که هر چه می‌خواهند بر زبان بیاورند بدون آن که ترسی از گزمه و گزند داشته باشند.

در میان همه این آشفتگی‌های زمانه اما کارگردانان و نویسندگان همچنان کارهای خود را عرضه کردند. “گنج سیلوستر” به کارگردانی بهرخ بابائی مدیر فستیوال در نخستین روز جشنواره به نمایش در آمد. سه کارگردان و نویسنده، ابراهیم مکی، نیلوفر بیضائی و علیرضا کوشک جلالی با سه نمایش تازه و تفکر برانگیز از مهم ترین شرکت کنندگان در این جشنواره بودند.

ابراهیم مکی با “پرسشنامه” یکی از معضلات امروزی ما را صحنه‌ای کرد. نمایشنامه در واقع الهام گرفته شده از یک لطیفه غربی است که سال ها پیش در ایران با بازیگری پرویز صیاد و فخری خوروش به اجرا در آمده بود. اما مشکل پرسشنامه بیشتر به زمان حال ما باز می گردد. آقای مکی می‌گوید من خودم آن قدر گرفتار این پرسشنامه‌ها هستم که گاه حتی از عهده پست کردن یک نامه معمولی هم بر نمی آیم. به هر کجا که می روی اول باید یک پرسش نامه چندین صفحه‌ای را در هر شرایطی که هستی پر کنی تا بتوانی کارت را انجام دهی. همان مشکلی که برای بازیگر این نمایشنامه منوچهر نامور آزاد پیش آمد.

سگ هاری او را گاز گرفته و او برای دریافت آمپول ضد هاری به بیمارستان آمده است. پرستار،”مرضیه ابیوردی” آن قدر او را سوال پیچ می‌کند که فرصتی به مرد نمی ‌دهد تا مشکل خود را با او در میان بگذارد. سرانجام پرسشنامه‌ای چهل و چند صفحه ای در برابر او می‌گذارد تا تازه پس از پر کردن به داد مرد بیچاره برسد. ابراهیم مکی با نثری محکم و منسجم، روان و بدون دست انداز این گفت و گو میان مرد و پرستار را آن چنان پیش می‌برد که تماشاگر نیز در تمام لحظات خود را در همان موقعیت حس می‌کند. ظاهرا نمایشنامه با فاجعه آغاز می شود و به فاجعه می‌انجامد. فاجعه ای که آنچنان در طنز تنیده شده که تماشاگر، هم از این طنز سیاه خنده اش می گیرد و هم احتمالا گریه.

نمایشنامه با وجود این که مکان و زمان مشخصی ندارد ولی پرسناژها اسامی روسی دارند. آقای مکی اما برایش اصل مطلب مهم است.

ابراهیم مکی، می‌گوید که “مهم اصل خود مطلب است. یک چیز رئالیستی نیست که با واقعیت روز تطبیق داشته باشد. بایستی با حقایق روز تطبیق کند که این مطابقت را دارد. کمی ماورای زمانی و مکانی باید به این مسائل نگاه کنیم. من آداپته نمی خواستم بکنم.”

آقای مکی چندین نمایشنامه در زمینه تئاتر پوچی نیز دارد این نمایشنامه اما ورای آن پوچی هاست.

به گفته وی این نمایشنامه “کاریکاتوری است از مسائل روز. نتیچه پوچیِ بعضی از کارهای بروکراتیک است. اگر از بالا نگاه کنیم می‌خندیم و اگر در توی آن باشیم رنج می‌بریم. مسائلی که از حد پوچی می‌گذرد باید به آن خندید.”

نمایشنامه دیگری که در درازای عمر بیست و هفت ساله فستیوال کم تر غیبت داشته، “پا برهنه، لخت، قلبی در مشت” علیرضا کوشک جلالی نویسنده و کارگردان نامدار در آلمان و در ایران است. نمایشی الهام گرفته شده از یک حادثه واقعی که در شهر “زولینگن” آلمان رخ داد. چند جوان متعلق به گروه”نازی” ساختمانی را که چند خانواده ترک در آن اقامت داشتند به آتش کشیدند و نه نفر در این حادثه جان باختند.

این نمایشنامه هر سال با بازیگران ایرانی و آلمانی و گاه با کارگردان های متفاوت به روی صحنه آمده است.

از علیرضا کوشک جلالی علت این همه تکرار را پرسیدم: “مسئله عرضه و تقاضاست. فقط این کار نیست. در تئاتر “باوتورم” نمایشنامه ای به نام “کنترا باس” بیش از سیزده سال روی صحنه بود که جزئی از فرهنگ شهر کلن شده بود. یا در انگلستان نمایشنامه “تله موش” از” آگاتا کریستی” بیش از شصت سال است که در لندن اجرا می شود. مثل موزه های لندن است هر کس که می رود باید حتما شبی این نمایش را ببیند. کاری هست در برادوی که بیش از سیزده هزار اجرا داشته است. زمانی که تماشاچی هست نمایش هم اجرا می شود. متاسفانه در ایران سیستم رپرتواری نیست. در ایران اگر می توانستند سیستم رپرتواری را نگاه دارند مثلا شهر قصه را می تواستند حد اقل ماهی سه یا چهار شب اجرا کنند حتما ملت می‌رفتند و پر می‌شد. متاسفانه به خاطر کمبود سالن و دیگر مسائل، نمایشی به صورت رپرتواری نداریم.”

از آقای جلالی می پرسم هر بار که این نمایش را می‌بینیم تغییراتی در آن داده شده است. آیا این تغییرات بنا به مسائل روز است یا یک دوباره نگری است؟

او می‌گوید که “برتولت برشت کارهائی را که انجام می داد خودش می رفت تفسیر می‌کرد و تغییراتی در آن می‌داد. هر اجرا با اجرای دیگر تفاوت هائی داشت. من هم همین کار را می کنم. گاهی هم به مناسبت مسائل روز تغییراتی در آن می‌دهم.”

از او می‌پرسم که اجرا به زبان فارسی به همان زیبائی و شیرینی اجرا به زبان آلمانی است؟

او می‌گوید: “نه. هیچ کاری به زبان دیگر به شیرینی زبان اصلی نیست. ترجمه هائی هم که از شاعران ما به زبان‌های دیگر شده است مسلما به زیبائی زبان اصلی نیست.”

اما در این نمایشنامه تفاوت در این جاست که نویسنده زبان مادری اش فارسی است.

کوشک جلالی می‌گوید که “به زبان فارسی پنج نفر در ایران کارگردانی کردند و من هم یک بار این کار را کردم. چون متن در آغاز به زبان آلمانی نوشته شده، بسیاری از اصطلاحات برای آلمانی زبان قابل فهم است ولی برای فارسی زبانان چون آن‌ها را نمی‌شناسد درکش هم مشکل است. من در زبان آلمانی با بعضی از کلمات بازی کرده‌ام. اسم کارگر ترک علی است. وقتی آن بچه‌ها در آتش می‌سوزند پیرزن همسایه سخت احساس تنهائی می‌کند و می گوید”اِلی، اِلی” کارگر ترک تصور می‌کند که او اسم علی را اشتباها تلفظ می‌کند. در حالی که پیرزن در واقع حضرت مسیح را صدا می‌زند که برای آلمانی قابل فهم است. مسئله دیگر تنهائی این پیرزن است که در آلمان بیشتر قابل درک است. در ایران هنوز هم گرمای خانوادگی وجود دارد.”

و اما آخرین شب فستیوال شاهد نمایش”بازی در بازی” نیلوفر بیضائی کارگردان و نویسنده بودیم.

قصه دو بازیگر زن و مرد که دائما با هم در باره مسائل زنانه و مردانه بحث می‌کنند و زن از نقشی که به او داده شده ناراضی است. نقشی که کارگردان به او تحمیل کرده است. مشاجره میان آن دو آن قدر بالا می‌گیرد که کار به دخالت تماشاگران حاضر در صحنه می انجامد. ملیحه بابائی، ستاره سهیلی، حمید سیاح زاده، شیلان شهبازی، هرمین عشقی، مرتضی مجتهدی و حمید رضا مهنانی، بازیگران این نمایش هستند.

نیلوفر بیضائی توضیحی دارد در مورد آن دو دلقکی که در آغاز نمایش رقص کنان به صحنه می‌آیند: “آن دو شخصیت یادآور نوعی از دلقلک هستند و در واقع دو روح رها شده تر یا کودک تر هر کدام از این شخصیت‌ها هستند و نگاه کلیشه ای دیگر بازیگران را ندارند و آغاز و پایان نمایش را در دست دارند. اتفاقات در صحنه را جور دیگری زندگی می‌کنند. در هر صحنه با نگاه “گروتِسک” نگاه می کنند و زاویه‌های دیگری را باز می‌کنند. در این دو نفر تعصب و کلیشه وجود ندارد. روح ناخودآگاه آن آدم ها هستند. امکان سومی را نشان می‌دهند.

از خانم بیضایی پرسیدم در نمایش حس مالکیت طلبی مرد به رخ کشیده می‌شود. آیا ما زنان هم همین حس بهتر است بگویم انحصار طلبی را نداریم؟

او در پاسخ می‌گوید: “بحث بر سر خوب بودن یا بد بودن مرد یا زن نیست. ما کلیشه‌ها را مورد سوال قرار می‍‌دهیم. مردها هم به طور تاریخی نگاهی را گرفته اند که باز تولید می‌کنند.”

گفتم در یکی از صحنه‌ها کارگردان به دختر می‌گوید نقشی را که او بازی می‌کند به رای گذاشته و اکثریت پذیرفته است. حق همیشه با اکثریت است. دختر اما به او می‌گوید تاریخ ثابت کرده که در بسیاری از موارد حق با اقلیته ولی اکثریت زورش بیشتر است. آیا شما می‌خواستید نوعی آزادیخواهی را مطرح کنید و بحث را به مسائل سیاسی و اجتماعی بکشانید؟

خانم بیضائی می‌گوید: “دقیقا آن چیزی است که در پشت نگاه من است. در واقع ما باید این در هم تنیدگی زنانگی و مردانگی خودمان را بپذیریم. دیالوگ زمانی ممکن هست که شما در یک شرایط برابر وجود داشته باشید. آن وجهی است که در تفکر بسیاری از روشنگران هم چیزی که ندیدند همین مسئله نابرابری جنسیتی است. همه مردان بزرگ هم که این اندیشه‌ها را داشتند مثل کانت و دکارت و … دیگر اندیشه‌ورزان چون خودشان مرد بودند به این مسئله که برابری جنسی چقدر برای برقراری دموکراسی مهم است، نپرداختند”.

از او پرسیدم این نمایشنامه با الهام از رمان “عقل آبی” شهرنوش پارسی پور نوشته شده است. در حالی که شاید همه این حرف‌ها را بدون الهام از عقل آبی هم به راحتی می‌شد بیان کرد؟

در پاسخ به من خانم بیضائی گفت که “من اصولا در کار تئاتر همیشه ادبیات را در نظر داشتم. مثل بوف کوریا داستان های کوتاه مهشید امیر شاهی. اما در مورد این رمان من نگاه دیگری دارم. این رمان از این نظر مهم است که برای اولین بار یک زن با نگاه زنانه به فلسفه می اندیشد”.

در ادامه به خانم بیضایی گفتم از آغاز تا پایان فلسفه غرب و شرق گفته می‌شود از نگاه زنانه. از سهروردی و خیام و سایر فلاسفه گرفته به آن پرداخته می شود اما با نگاه زنانه.

وی پاسخ داد که این “نوعی چالش برای خودم بود با مواد ادبی که خیلی مهم است و کوشش کردم که لایه های جدیدی را مطرح کنم” و “متن سال نود و نه نوشته شده و نصفه کاره گذاشته بودم. بعد که به سراغ آن رفتم همین رابطه “می تو” را در آن دیدم.”

در این صحنه‌ها دموکراسی طلبی جوانان نیز نقش ویژه‌ای داشتند.”ماهی‌ها بغلم کنید” با متن و کارگردانی علیرضا شیلسرو آرام قاسمی، “وقتی سالومه گریست”، متن و کارگردانی حسام الدین توکلی، “بوف” و “پزشک پوشالی” ترجمه شادروان هوشنگ حسامی و کارگردانی رضا حسامی، “نگار و کوراوغلو” نویسنده و کارگردان نگار بقراطی، “ژاندارک در آتش”، نوشته محمد رحمانیان و کارگردانی فرید تهرانی و “باز هم می خواهم بگویم” با تنظیم و بازی مهشید دهقانی همه و همه هر آن چه را که می خواستند گفتند و به صحنه آوردند.

به خواندن ادامه دهید

بی بی سی فارسی

حراج آثار طلاق ۶۷۶ میلیون دلار در نیویورک جمع آوری کرد

منتشر شده

در

(Last Updated On: عقرب ۲۹, ۱۴۰۰)
art auction

EPA

نقاشی‌ها و مجسمه‌های هنرمندان مشهوری از جمله اندی وارهول و جکسون پولاک در حراجی در نیویورک فروخته شد.

درآمد حاصل از فروش این مجموعه که در حراج روز دوشنبه به دست آمد بیش از ۶۷۶ میلیون دلار بوده است.

این ۳۵ اثر هنری متعلق به هری مکلو و همسر سابقش لیندا از صاحبان بزرگ املاک و مستغلات بوده است.

در جریان دادگاه طلاق این زوج در سال ۲۰۱۸ به آنها گفته شده بود که این مجموعه را بفروشند و درآمد آن را بین خود تقسیم کنند.

قرار است ۳۵ اثر هنری دیگر در سال آینده به حراج گذاشته شود.

اقلامی که برای فروش گذاشته شدند شامل تابلوی “شماره ۷” از مارک روتکو بود که به قیمت ۸۲.۵ میلیون دلار فروخته شد که دومین قیمت بالا برای یک اثر هنرمند است.

مشخص نیست که خریدار چه کسی بوده است، اما به گزارش خبرگزاری رویترز، مناقصه شدیدی در میان خریداران وجود داشته است.

نقاشی شماره ۱۷، اثری از جکسون پولاک که در سال ۱۹۵۱ خلق شد به قیمت ۶۱ میلیون و دویست هزار دلار فروش رفت.

نقاشی‌های روی صفحه ابریشم که چهره مرلین مونرو را به تصویر می‌کشد و اثر اندی وارهول است ۴۸.۵ میلیون دلار فروش رفت. این اثر مدت کوتاهی پس از مرگ مرلین مونرو خلق شده بود.

ارزش این مجموعه ۴۰۰ میلیون دلار تخمین زده شد و پیش از بازگشت به نیویورک، در چندین مکان از جمله تایوان، هنگ کنگ، پاریس و لندن به نمایش گذاشته شده بود.

اندرو فابریکانت، دلال آثار هنری، به نیویورک تایمز گفت که لیندا مکلو کلکسیونر اصلی بود و او بسیاری از قطعات را که روز دوشنبه به حراج گذاشته شد، به لیندا فروخته بود.

او گفت: “همه این آثار ظریف و منحصر به فرد است.”

این زوج سال گذشته پس از ۵۹ سال زندگی مشترک، طلاق گرفتند. این زوج نتوانستند در مورد ارزش آثار هنری به توافق برسند و بنابراین قاضی مدیری را برای نظارت بر فروش این آثار هنری منصوب کرد.

به خواندن ادامه دهید

Trending

آریانا نیوز. کلیه حقوق مربوط به این پایگاه خبری محفوظ است