خبرهای تازه

گاهی نمی‌توان «بی طرف» ماند

(Last Updated On: جولای 12, 2019)

ماجرایی زندگی خورخه راموس خبرنگار مکزیکی!

برگردان: شاهپور فرهمند خبرنگار افغان

من یک روزنامه نگار ام! و یک مهاجر و این دو شرایط مرا تعریف می‌کند؛ به عنوان خبرنگار من آموخته ام که بی‌طرفی سکوت و ترس بهترین گزینه نیستند.

نه در روزنامه نگاری و نه هم در زندگی.

بی‌طرفی بیشتر بهانه ما خبرنگاران است، برای فرار از مسوولیت‌های حقیقی این مسوولیت‌ها چیست؟

مسوولیت زیر سوال بردن و به چالش کشیدن کسانی که در مسند قدرت استند.

 کار خبرنگاری این است!

این زیبایی خبرنگاری است، زیر سوال بردن و به چالش کشیدن قدرتمندان.

قطعا وظیفه ما گزارش وقایع به گونه واقعی است!

نه آنطوری که دل مان میخواهد. به این معنا با اصل بی طرفی موافقم.

اگر رنگ یک خانه آبی است، من میگویم آبی است. اگر یک میلیون آدم بیکار هست، من نیز یک میلیون بیکار گزارش می‌دهم.

اما بیطرفی! لزوما مرا به حقیقت نمی رساند. اگر من صراحتا محتاط باشم، و نماینده هر دو طرف یک گزارش خبری باشم – مانند اخبار دولت و اخبار مخالفین؛ در نهایت تضمینی وجود ندارد و برای هیچ کس تضمینی وجود ندارد که آنچه ما گزارش میدهیم حقیقت دارد یا خیر.

زندگی خیلی پیچیده تر از حرف هاست. و من باور دارم که خبرنگار باید همین پیچیدگی ها را منعکس کند.

واضح بگویم: من نمیخواهم تنها یک دستگاه ضبط صوت باشم، من خبرنگار نشدم که دستگاه ضبط صوت باشم.

میدانید چی مخواهم بگویم:

این روزها دیگر کسی از دستگاه ضبط صوت استفاده نمی کند.

خوب پس میگویم من می خواهم موبایلم بردارم و دکمه  ضبط را فشار بدهم و آنرا روبروی خودم بگیرم و آنگاه وسط یک کنسرت هستم. مثل یک طرفدار موسیقی. این اسمش خبرنگاری واقعی نیست.

برخلاف آنچه خیلی از مردم فکر میکنند، خبرنگاران دایما در حال قضاوت هستند، قضاوت های اخلاقی و معنوی.

و ما همیشه تصمیم های میگیریم که تا حد زیادی شخصی هستند و به طرز فوق العاده درونی.

برای مثال:

چه اتفاقی می افتد اگر شما مسوول پوشش اخبار در مورد یک دیکتاتور باشید، مثل رژیم آگوستو پینوشه در”چیلی”

یا رژیم فیدل کاسترو در کیوبا؟

آیا فقط آنچه ژنرال و فرمانده از شما میخواهد را گزاش می کنید؟

و یا با آنها مقابل میشوید؟

چه اتفاقی می‌افتد؛ اگر بفهمید در کشور تان یا در کشور همسیایه، دانشجویان در حال ناپدید شدن هستند و قبرهای مخفی در حال کشف شدن هست. و یا میلیون ها دالر از بودجه دولتی ناپدید شده است؛ و روسای جمهور سابق معجزه وار «مولتی میلیونر» شده اند؟

آیا تنها نسخه رسمی اخبار را گزارش میکنید؟

یا چه اتفاقی می افتد؛ اگر پوشش اخبار انتخابات ریاست جمهوری یکی از ابر قدرت ها به عهده شما گذاشته شود و یکی از نامزدها نظراتی نژاد پرستانه مبتنی بر تبعیض جنسیتی و بیگانه ستیزانه داشته باشد؟

این اتفاق برای من افتاد:

و میخواهم بگویم که من چه کار کردم، اما اجازه بدهید بگویم که من از کجا آمده ام؟

تا بتوانید عکس العمل من را درک کنید، من در شهر مکزیک بزرگ شده ام، بزرگترین برادر بین پنج برادر بودم، و خانواده ما طبعا نمی توانست هزینه تحصیل همه ما را بدهد.

بنا بر این من صبح ها درس می خواندم و بعد از ظهرها کار میکردم. در نهایت کاری را پیدا کردم که همیشه می خواستم.

گزارشگر تلویزیون.

فرصت بزرگی برای من بود. ولی وقتی داشتم روی سومین گزارشم کار میکردم، کار من به انتقاد از رییس جمهور و زیر سوال بردن دیموکراسی در مکزیک رسید.

در مکزیک، بین سالهای ۱۹۲۹ تا ۲۰۰۰ در تمام انتخابات تقلب میشد؛ رییس جمهور پیش از پیش جانشین خود را انتخاب میکرد. این دیموکراسی واقعی نیست.

به نظر من رسوا کردن رییس جمهور ایده  درخشانی بود، ولی به نظر رییس ام این کار؛ خیلی فکر خوب نبود.

در آن زمان دفتر ریاست جمهوری، لس پینوس دستور مستقیمی برای سانسور رسانه ها صادر کرد.

رییس من، علاوه بر مسوولیت برنامه ای که من برایش کار میکردم، مدیر یک تیم فوتبال نیز بود.

من همیشه فکر میکردم تعداد گول های تیم اش از اخبار برایش مهم تر است.

او گزارش مرا سانسور کرد. از من خواست تغیرش بدهم، و من گفتم «نه» و او گزارش را به شخص دیگر داد تا آن چیزی را که من باید می گفتم را را او بنویسد.

من نمی خواستم یک خبرنگار سانسور شده باشم.

نمیدانم این قدرت را از کجا پیدا کردم، ولی استعفا نامه ام را نوشتم.

و بدینگونه در ۲۴ سالگی، فقط ۲۴ سالگی؛ دشوار ترین و بهترین تصمیم زندگی ام را گرفتم.

نه تنها از تلویزیون استعفا دادم، بلکه تصمیم گرفتم کشورم را نیز ترک کنم. موتر فولکس کوچک سرخ ام را فروختم، یک مقدار پول جمع کردم با خانواده ام، با خیابان های شهر با غذاهای مورد علاقه مکزیکی ام خدا حافظی کردم، و یک بلیت یک طرفه برای«لاس انجلس، کالیفرنیا» خریدم. و اینطوری شد که من هم جزیی از ۲۰ میلیون مهاجر سراسر دنیا شدم.

اگر از هر مهاجری درباره روز اول ورودش اش به کشور جدید بپرسید، میبینید که همه چیز را کاملا به یاد دارند، گویا فیلمی باشد با یک موسیقی در پس زمینه اش.

در مورد من به لاس انجلس که رسیدم خورشید داشت غروب میکرد، و همه دارایی ام یک گیتار، یک چمدان و یک سری مدارک بود که همه ای شانرا میتوانستم با دو تا دستم حمل کنم.

تا آن لحظه، آنگونه احساس آزادی مطلق را تجربه نکرده بودم. من با همان چیزهای اندکی که داشتم دوام آوردم. ویزای دانشجویی گرفتم و درس می خواندم.

مقدار زیادی نان و کاهو خوردم چون تنها چیزی بود که داشتم.

بلاخره، در سال ۱۹۸۴، توانستم اولین شغل ام به عنوان گزارشگر تلویزیونی را به دست بیاورم و اولین چیزی که توجه ام را جلب کرد این بود که در امریکا همکارانم به شکل بی رحمانه ای رییس جمهور وقت رونالد ریگان را نقد میکردند، و هیچ اتفاقی برای شان نمی افتاد؛ هیچ کس سانسور شان نمی کرد.

با خودم فکر کردم: من عاشق این کشور ام.

روال برای بیشتر از ۳۰ سال به همین شکل بود: تهیه گزارش  با آزادی کامل؛ و تساوی حقوق علیرغم مهاجربودن؛ تا اینکه، مسوول پوشش انتخابات اخیر ریاست جمهوری امریکا شدم.

 در تاریخ ۱۶ جون ۲۰۱۵، کاندیدای که در نهایت رییس جمهور امریکا شد گفت مهاجرین مکزیکی جنایتکار، قاچاقچی مواد مخدر، و متجاوزین جنسی هستند و من می دانستم که او دروغ میگوید.

میدانستم که دارد اشتباه میکند و یک دلیل ساده داشت: من یک مهاجر مکزیکی بودم.

و ما این طوری نیستیم.

پس من آن کاری را کردم که هر گزارشگر دیگر هم بود، میکرد: یک نامه  دست نویس برایش نوشتم درخواست مصاحبه کردم، و نامه را به برج اش در نیویارک فرستادم.

روز بعد سرکار بودم، که ناگهان صدها تماس و پیام تلفنی روی مبایلم دریافت کردم، که بعضی شان توهین آمیز تر از بقیه بودند.

نمی دانستم که چه اتفاقی افتاده است تا اینکه دوستم به دفتر کار آمد و گفت “شماره موبایلت را در انترنت منتشر کرده اند.” آنها واقعا این کار را کرده بودند.

شماره تماسم را عوض کردم!

ولی از این اتفاق دو چیز آموختم:

 اول اینکه هرگز، هرگز، هرگز نباید شماره تانرا به دونالد ترمپ بدهید. درس دوم این بود که باید در آن مرحله بی طرف بودن را کنار میگذاشتم.

از آنجا به بعد ماموریت من به عنوان یک خبرنگار عوض شد.

من باید با کاندیدا مواجه می شدم و برایش نشان میدادم که اشتباه میکند، که آنچه در مورد مهاجرین امریکا میگوید صحت ندارد.

 بگذارید با ارقام برای تان صحبت کنم.

۹۷ درصد مهاجرین غیرقانونی درایالات متحده مردمان خوبی هستند.

کمتر از سه درصد شان مرتکب جنایت جدی و یا آنطوری که در انگلیسی میگویند «FELONY» شده اند.

در مقایسه، ۶ درصد از شهروندان امریکایی مرتکب جنایت شده اند. نتیجه اینکه مهاجرین غیرقانونی رفتار بسیار بهتری نسبت به شهروندان امریکایی دارند.

بر اساس این اطلاعات من نقشه ای طراحی کردم.

هشت هفته پس از انتشار شماره موبایل ام، یک مجوز ورود به کنفرانس خبری کاندیدا گرفتم که در نظر سنجی ها پیش افتاده بود. تصمیم گرفتم با آن کاندیدا (ترامپ) حضوری مواجه شوم.

اما ماجرا آنطوری که من میخواستم پیش نرفت

راموس: آقای ترمپ، من یک سوال در مورد مهاجرت دارم.

ترمپ: نفر بعدی کیست؟ بله، بفرمایید.

راموس: برنامه مهاجرتی شما وعده میان تهی است.

ترمپ: اجازه بدهید، تو را صدا نکردم. بنشین سرجایت.

راموس: من خبرنگار هستم، مهاجر هستم و شهروند امریکا، این حق من است  که سوال بپرسم.

ترمپ: نه حق  تو نیست.

راموس: من حق دارم سوال کنم.

ترمپ: برگرد به همان UNIVISION (نام شبکه ای که راموس کار در آن کار میکند)

راموس: سوال من این است : شما نمی توانید ۱۱ میلیون نفر را بیرون کنید.

نمی توانید یک دیوار ۳۰۰۰ کیلومتری بسازید.

نمی توانید کودکان را از حق شهروندی در این کشور محروم کنید.

ترمپ: بنشین سرجایت.

راموس: و با این افکار…

ترمپ: من به تو اجازه ندادم حرف بزنید.

راموس: من خبرنگار هستم و من حق… به من دست نزن آقا.

مامور: لطفا جلسه را به هم نزنید. شما دارید نظم جلسه را به هم می زنید.

راموس: من حق دارم سوال بپرسم.

مامور۱: بله اما با نظم و نوبت آقا

مامور۲: مجوز رسانه ای ات همرایت هست؟

مامور۲: مجوز ات کجاست؟ بدهید ببینم.

راموس: آن  طرف هست.

مامور۲: شما باید منتظر نوبت تان می ماندید.

مرد: شما خیلی بی ادب هستید.

راموس: به تو مربوط نمیشود.

مرد: از کشور من برو بیرون.

راموس: من هم شهروند امریکا هستم.

مرد: نه به تو ربطی ندارد.

راموس: به تو ربطی ندارد به ایالات متحده امریکا ربط دارد.

هر باری که این ویدیو را میبینم اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که نفرت مسری است.

اگر دقت کرده باشید بعد از اینکه کاندیدا میگوید “برگرد به UNIVISION”  یعنی  با زبان رمز دارد به من میگوید که ازین جا بروید بیرون؛ یکی از اعضای هیات همراه اش، که گویا این اجازه برایش  داده شده باشد، به من میگوید از “کشور من برو بیرون.” آن نمی داند که من هم شهروند امریکا هستم.

بعد از این که بارها این ویدیو را تماشا کردم، این فکر هم به ذهنم رسید که برای آزاد شدن از بی طرفی و برای اینکه این یک آزادی واقعی باشد آدم باید ترس را کنار بگذارد، و بعد یاد بگیرد که «نه» بگوید.

من خاموش نمی مانم.

من سر جایم نمینشینم و من اینجا را ترک نمی کنم.

«نه» قدرتمندترین واژه موجود در تمام زبانها است و همیشه سردمدار تغییرات مهم در زندگی ما است.

و من باور دارم که مقام والایی دارد و میزان زیادی احترام به وجود میاورد وقتی بتوانید از یک موقیعت فاصله بگیرید، آنرا پس بزنید وبگویید «نه»

الا ویسل، یکی از بازماندگان هولوکاست، برنده جایزه صلح نوبل، که متاسفانه اخیرا از دست اش دادیم، سخنان حکیمانه ای دارد:

“ما باید موضع داشته باشیم. بی طرفی فقط به ستمگر کمک میکند، و هرگز برای قربانیان کاری نمیکند.”

و او کاملا درست گفته است.

ما خبرنگاران وظیفه داریم در شرایط خاص موضع گیری داشته باشیم؛ در شرایطی که پای نژاد پرستی، تبعیض، فساد، دروغگویی به عموم مردم، دیکتاتوری و حقوق بشر در میان باشد.

ما باید بی طرفی و بی تفاوتی را کنار بگذاریم.

در زبان اسپانیایی یک کلمه عالی وجود دارد موضعی که خبرنگاران باید داشته باشند، را به خوبی توصیف میکند. آن کلمه contrapoder (به معنای ضد تشکیلات) هست.

در اصل ما خبرنگاران باید مقابل صاحبان قدرت بایستیم.

ولی اگر با سیاست مداران هم دست باشید، اگر در مراسم عروسی پسر یک فرمانده شرکت کنید، اگر میخواهید رفیق رییس جمهور باشید، چگونه می توانید از آنان انتقاد کنید؟

من وقتی قرار است با یک آدم قدرتمند یا موثر مصاحبه کنم، همیشه دو موضوع را در ذهنم نگه میدارم:

اگر من این سوال سخت وعذاب آور را نپرسم، هیچ کس دیگر ای هم نخواهد پرسید؛ و هیچ وقت قرار نیست این آدم را دوباره ببینم.

بنا بر این به دنبال این که اثر مثبتی روی آن بگذارم یا رابطه ای جعلی به وجود بیاورم نیستم.

در نهایت، اگر قرار باشد بین دوست و رییس جمهور بودن و دشمن بودن یکی را انتخاب کنم.

همیشه ترجیح میدهم دشمن شان باشم.

در پایان حرف هایم:

میدانم این دوره برای خبرنگار و مهاجر بودن دوره سختی است، ولی حال بیش از هر وقت دیگر، ما به خبرنگارانی نیاز داریم که آماده باشند که در هر لحظه ای بیطرفی را کنار بگذارند.

حس میکنم تمام عمرم داشتم خودم را برای این لحظه آماده میکردم.

زمانی که ۲۴ ساله بودم سانسورم کردند؛ فهمیدم بی طرفی، ترس و سکوت اغلب شریک جرم و جنایت، سو استفاده و بی عدالتی اند.

هرگز خبرنگاری به معنای صحیح نیست.

حالا، در ۵۹ سالگی، تنها آرزویم این است که اندکی از شجاعت و وضوح ذهنی که در ۲۴ سالگی داشتم، را داشته باشم و هرگز دوباره خاموش نمی مانم.

خیلی متشکرم.

About Ariana News

Avatar

Check Also

ترمپ: گفتگوهای خوب با حکومت افغانستان و گروه طالبان داریم

(Last Updated On: آگوست 19, 2019) دونالد ترمپ رییس جمهور امریکا از پیشرفت ها در …